شمارهٔ ۱۳۰ صفای اصفهانی
صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
در ارض سما نبود آن دلبر هر جائی
منزل نکند الا در سینه سودائی
در هیچ لبی نبود کز او نبود حرفی
با آنکه بود دائم همصحبت تنهائی
در هیچ سری نبود کز او نبود سری
با آنکه بود پنهان در پرده یکتائی
مجنون سر ماهم کان ماه هلال ابروی
از خلق بود پنهان با این همه پیدائی
پیدائی آن گوهر در وصف نمیگنجد
این گوهریان جویند از مردم دریائی
دانائی و بینائی از وحدت و در کثرت
بینائی ما پنهان در پرده دانائی
بر صبر کنند امرم مخلوق و عجب دارم
در عقل سبک سنگی با عشق شکیبایی
ای طوبی این بستان بر خیز و قیامت کن
بخرام و تماشا کن غوغای تماشائی
آرایش هر محفل زان روی نکو باشد
ای دلبر مشتاقان بنمای خودآرائی
گر پرده منم بردار از روی که ابرستی
خورشید حقیقت را خود بینی و خود رائی
پژمانم و رنجورم از شدت مخموری
ای ساقی سر مستان بنمای پذیرائی
از زهد و ورع کی شد مقصود صفا حاصل
باز ایدل بی سامان سرمستی و شیدائی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل دربارهی عشق و اشتیاق به محبوب است. شاعر میگوید که دلبر و معشوقش در هیچجا جز در دل عاشق واقعی سکونت ندارد و حتی وقتی که دیگران او را نمیبینند، همیشه در دلشان حضور دارد. او به پنهان بودن حقیقت و زیبایی در زندگی اشاره میکند و بیان میکند که این زیبایی را تنها با عشق و بیداری میتوان دید. شاعر از صبر در برابر مشکلات و تعجب از عشق میگوید و خواستهاش آن است که این عشق و جمال محبوب را به نمایش بگذارد تا همه ببینند. در نهایت، او دعوت میکند به کمال و خوشی که از عشق الهی حاصل میشود، و اینکه نباید از زهد و دوری از دنیا بهدنبال آرامش بود، بلکه باید به حقیقت و شادی در عشق واقعی رسید.