نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۵ صفای اصفهانی

صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)

کی باشد آن بت آشنا گردد

گردون بمراد کام ما گردد

خورشید سمای دل شود طالع

روشنگر مشرق سما گردد

مغز من اگر ببویم آن خط را

سوداگر خطه ختا گردد

جان من اگر ببوسم آن لب را

خضر سر چشمه بقا گردد

آن بحر ز جوی ما شود جاری

این هستی همچو جوی لا گردد

آن گوهر آشنای این مخزن

از دولت غوص و آشنا گردد

پرداخت چو دید کسوت کثرت

دل خانه وحدت خدا گردد

سر پنجه قدرت یداللهی

در عقده دل گره گشا گردد

بند دل دردمند یکتائی

آن حلقه طره دوتا گردد

بی سایه شود تن ولی الله

نور آید و سایه بینوا گردد

در کشور ما بسمت راء/س اینک

خورشید بخط استوا گردد

نه دایره سپهر در وحدت

گر دایر نقطه وفا گردد

یک نقطه بدور خود شود دایر

هم بدو شود هم انتهی گردد

نازل شود و شود دل کامل

صاعد شود و باصل وا گردد

از سلطنت دو کون بگریزد

تابنده حضرت رضا گردد

پوینده رسد به مقصد اقصی

گر سالک مسلک صفا گردد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این اشعار حاوی اندیشه‌های عمیق عرفانی و فلسفی هستند. شاعر به دنبال یافتن وجودی والاتر و ارتباط با حقیقتی جاودانه است. او از امید به روشنایی و آگاهی سخن می‌گوید و در جستجوی حقیقتی است که زندگی و وجودش را معنا بخشد. تصویرهایی از بیکرانی آسمان، خورشید و دریا برای بیان مفهوم وحدت و اتصال به منبعی عظیمتر استفاده می‌شود. در نهایت، شاعر نشان می‌دهد که با درک و فهم عمیق، انسان می‌تواند از محدودیت‌ها آزاد شود و به روشنایی و صلح درونی دست یابد.