شمارهٔ ۴۷ صفای اصفهانی
صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسی که بنده عشقست جاه را چه کند
مقیم خلوت خورشید ماه را چه کند
نشسته بر سر خاکست و چرخ زیر قدم
گدای میکده اورنگ شاه را چه کند
کشد سر ار فکند عرش سایه بر سر او
سر برهنه ز هستی کلاه را چه کند
هزار بادیه گو بیش باش راه طلب
رسیده است بمقصود راه را چه کند
شئون بیحد ذاتست حد ذاتی دل
رسوم مدرسه و خانقاه را چه کند
ز کس پناه نجوید گدای دولت فقر
پناه سلطنتست او پناه را چه کند
امیر مملکت بارگاه فقر و فناست
فقیر مملکت و بارگاه را چه کند
پناه میبرم از دست زلف دوست بدوست
جز آنکه داد دهد دادخواه را چه کند
گرفت بی مدد غیر یار پست و بلند
شکوه شاه حقیقت سپاه را چه کند
گناه عیب بود شاه عیب پوش صفا
به غیر آنکه بپوشد گناه را چه کند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر درباره عشق و فقر میپردازد. شاعر میگوید که شخصی که عاشق است، نمیتواند به مقام و منزلت توجه کند و در خلوت خود با عشق زندگی میکند. او بر خاک نشسته و به طرز عجیبی زیر سایهای بزرگ است، اما ارزش مقام را نمیداند. همچنین، او بر این نکته تأکید میکند که در جستجوی حقیقت و رضایت واقعی، رسمها و آموزههای اجتماعی اهمیت ندارند. شاعر به فقر و کاستیهایی که در زندگی تجربه کرده، اشاره میکند و میگوید که از کسی پناه نمیجوید و همه چیز را در دست عشق میبیند. در نهایت، او بر این اعتقاد است که گناهان نیز باید پوشیده شوند و فقط عشق و حقیقت قابل بیانند.