شمارهٔ ۴۸ صفای اصفهانی
صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا دلیست که جان را به سر چهها آورد
دهم بباد که پیغام آشنا آورد
هزار عقده بدل داشتم تمام گشود
که بوی زلف تو باد گره گشا آورد
چه طعنه ها که بادراک و هوش چرخ زدیم
ز مستی می عشقت که رو بما آورد
چنان ربود که ما را نه عقل ماند و نه هوش
که بود ساقی و این باده از کجا آورد
بر آن سرم که کنم جان دردمند نثار
برین طبیب که هر درد را دوا آورد
گل خلیل دماند ز آتش نمرود
چه معجزست که پیغمبر صبا آورد
ز نای مرغ مرا صبحدم رسید بگوش
ترانه ئی که دل کوه را صدا آورد
ب آسمان ندهم سایه سرای مغان
که آفتاب بدین سایه التجا آورد
بملک جم نفروشم گدائی در فقر
که خط سلطنت مطلق این گدا آورد
خمار نرگس آن می پرست عربده جوی
هزار رخنه بپیران پارسا آورد
ز خاندان سلامت بدستیاری عشق
مرا بساحت میدان ابتلا آورد
بخاک میکده نازم که با تحرک باد
بما حکایت جام جهان نما آورد
نماند ظلمت کثرت که آفتاب وجود
برون سر از افق وحدت صفا آورد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق عشق و دلتنگی شاعر است. شاعر از دلی میگوید که جانش را به چالشهای زیادی میکشد. او پیامی از عشق را میخواهد که باد آن را بیاورد. شاعر با اشاره به معجزات عشق و تاثیر آنها بر عقل و هوش، از مستی و گیجی ناشی از عشق صحبت میکند. در ادامه، به قدرت عشق و توانایی آن در درمان دردهای انسانی اشاره میکند. شعر همچنین به زیباییهای طبیعی و جایگاه خاص میکده و عشق در زندگی شاعر میپردازد و در نهایت به یگانگی و روشنایی ناشی از عشق اشاره میکند که از کثرت فراتر میرود. این ابیات نمایانگر جستجوی حقیقت و زیبایی در زندگی از طریق عشق هستند.