شمارهٔ ۵۱ صفای اصفهانی
صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
اگر آن مرغ که رفت از بر من باز آید
باز بشکسته پر روح به پرواز آید
مرغ باغ ملکوتست دل من که پرید
بهوائی که اگر صعوه رود باز آید
زلف او سلسله عشق بود چنگ زنم
که بگوش دل از آن سلسله آواز آید
حرم راز حقیقت در فقرست و فنا
کیست جز دل که مقیم حرم راز آید
طنز چبود بخداوندی ما سجده برید
که بخلوتگه ما آن بت طناز آید
عجز پیش آر و نیاز ایدل سر گشته که یار
نازنینیست که از دستگه ناز آید
بمذاق من شوریده خیال لب دوست
شهد آلوده تر از شکر اهواز آید
هفت گردنده چالاک بگردش نرسند
دل چو دردست حقیقت بتک و تاز آید
سر وحدت چو تجلی کند از غیب وجود
آفتابیست که از مشرق اعجاز آید
لب روح القدست اینکه به نای دل من
دم قدسی دمد و دمگه و دمساز آید
عشق سریست که تا سر نسپاری ندهند
نیست نان پاره که از دکه خباز آید
جمع اضداد کند خسرو توحید صفا
این صدائیست که در خلوت خراز آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به بیان احساسات عاشقانه و عرفانی شاعر میپردازد. شاعر از مرغی سخن میگوید که از او دور شده و امیدوار است دوباره به او بازگردد. دل او را به عنوان مرغی از ملکوت معرفی میکند که اگر به پرواز درآید، به فضایی الهی و عرفانی خواهد رسید. او به زلف محبوبش و صدای دلنشین آن اشاره میکند و فقر و فنا را به عنوان حقیقت عشق معرفی میکند. شاعر از عجز و نیاز عشق سخن میگوید و تصور میکند که یار نازنینش از او دور است. همچنین به شوریدگی و خاطره لب دوست میپردازد و عشق را به عنوان رازی میشناسد که تا آن را به جان ندهد، ممکن نیست بدست آورد. در نهایت، او به وحدت و تجلی زیباییهای الهی اشاره میکند و عشق را پیونددهنده دو جهان میداند.