شمارهٔ ۷ صفای اصفهانی
صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بدرس دل سر زانوی ماست مکتب ما
دلست همنفس روز و همدم شب ما
حکایت سر زلف تو ذکر دایم دل
فسانه غم عشق تو درس مکتب ما
بود پدید که خورشید راست آینه آب
چنانکه روی تو را سینه مهذب ما
دل آنچه در طلبش می شتافت یافت ز خود
بهر زه سنگ طلب سود سم مرکب ما
می وصال دل از جام اتصال کشیم
ببین بذوق سلیم و صفای مشرب ما
ز پر باز حقیقت باوج معرفتیم
نه بسته است نه بشکسته بال و مخلب ما
عبید فقر و فنائیم و مالکان ملوک
که امر خلق بود زیر حکم اغلب ما
ز علم برد باقصای عین و حق یقین
ببین بمرتبه دانش مرتب ما
هزار میکده در مغز این اثر نکند
لب ار نهند بتوحید خلق بر لب ما
هنوز کوکب و دور و مدار چرخ نبود
که سر زد از افق چرخ عشق کوکب ما
سلوک مذهب ما را ز پای تن نتوان
بسیر پست که فقر و فناست مذهب ما
مقیم رحمت ما غرق رحمت ازلیست
معذب ابدی هر که شد معذب ما
رقاب کون و مکان زیر امرورد صفاست
ببین بمنزلت یا رؤف و یارب ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی حالت دل و عشق شاعر میپردازد و عمیقاً به مکتب عشق و معرفت اشاره دارد. دل در اینجا به عنوان همدم روز و شب معرفی میشود و عشق به عنوان درسی دائمی در مکتب زندگی در نظر گرفته میشود. شاعر به زیبایی و نور الهی در وجود محبوب اشاره میکند و بیان میکند که عشق و معرفت باعث رشد روح و حقیقت انسان میشود. او همچنین به فقر و فنا به عنوان مذهب خود اشاره کرده و نشان میدهد که عشق او در بالاترین سطح از معرفت و آگاهی قرار دارد. به طور کلی، شعر به عمیقترین بُعدهای عشق و وجود انسان میپردازد و اهمیت معرفت و فضائل را در مسیر عشق استحکام میبخشد.