نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۵ صفای اصفهانی

صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دوشم سروش زد در دولتسرای دل

گفتند کیست گفت سروشم گدای دل

آمدنداکه گاه تمنای غیر نیست

بیگاه در مزن که نئی آشنای دل

تا سد ره منتهای مقام تو است و بس

ای بی خبر ز عالم بی منتهای دل

در جایگاه دوست نگنجد بغیر دوست

گر غیر اوست دل نبود نیز جای دل

از آب و از هوای دیار مکدری

رست آنکه دید صفوت آب و هوای دل

مجموع کائنات نشیمنگه فناست

موجود باقی است وجود و بقای دل

قومی بانتظار که خورشید سر زند

از غرب و او دمید ز شرق سمای دل

او در سرست و من ز سما میکنم طلب

من در برون و اوست درون سرای دل

عمریست میدویم چو دیوانه کوبکو

دل در قفای دلبر و من در قفای دل

امروز شد پدید که از پای تا بسر

بگرفته است یار ز سر تابپای دل

از ملک تا ملک همه محکوم حکم ماست

ما در تحکم قدریم و قضای دل

سلطان دولت احد جمع بی زوال

زد دستگاه سلطنت اندر فضای دل

دل نیست این بسینه سویدای دولتست

جانانه است باد سر جان فدای دل

سیناست سینه و دل کامل درخت طور

نبود سری که نیست در آن سر صدای دل

اوصاف کبریا و ولای ولایتش

بر دوش دل رداست زهی کبریای دل

هر سالکی بمسلک سلطان دولتیست

مائیم در طریقت فقر و فنای دل

فقر آیت صفاست که در مدرس الست

ما کسب کرده ایم ز سر صفای دل

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان تجربیات عاشقانه و عارفانه خود می‌پردازد. او از سر و صدای دل و همچنین ویژگی‌های دوست سخن می‌گوید. به نظر می‌رسد که دل تنها جایی برای محبت و دوستی است و غیر از آن هیچ ارزش دیگری ندارد. شاعر به تضاد بین دنیای مادی و روحانی اشاره می‌کند و می‌گوید که وجود حقیقی و باقی فقط در دل و محبت یافت می‌شود. همچنین از جست‌وجوی یار و عشق می‌گوید و احساس می‌کند که او در درون دلش زندگی می‌کند. در نهایت، او به فقر به عنوان نشانه‌ای از صفا و پاکی اشاره می‌کند و بیان می‌کند که این فقر در واقع راهی به سوی درک و شناخت عمیق‌تر است.