نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۲ صفای اصفهانی

صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

ما جهانجوی و جهانبان دلیم

رسته از مملکت آب و گلیم

هستی خویش بغم داده و باز

از عنایات غم دل خجلیم

از ازل آمده و دهر مدار

تا ابد دمبدم و متصلیم

چه گلست اینکه ازو طینت ماست

ما به از لعبت چین و چگلیم

رسته از هستی و پیوند هوا

بسته با آن بت پیمان گسلیم

هدیه ئی نیست که مقبول شود

جان، ز جانانه خود منفعلیم

من بدل دارم و پروانه بپر

هر دو از آتش او مشتعلیم

آن سفر کرده که دل همره اوست

غیر ما نیست که دنبال دلیم

بنده مالک و مسجود ملک

آدم منتظم معتدلیم

همره ماست دو صد قافله دل

همگی بر همگی مشتملیم

همه مستغرق توحید صفا

فانی و باقی لاینفصلیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از هویت و اصالت خود سخن می‌گوید و به ارتباط عمیقش با جهان و هستی اشاره می‌کند. او از غم و اندوهی که بر دلش نشسته صحبت می‌کند و به سفر درونی و جستجوی معانی بالاتری می‌پردازد. شاعر به دلیلی که از آن گوهر وجودش را می‌سازد اشاره می‌کند و به نوعی از عشق و وابستگی به معشوق اشاره دارد. او به‌خوبی نمایش می‌دهد که این ارتباط منجر به فانی شدن در توحید و صفا می‌شود، و در نهایت به وحدت و یکی بودن با همه موجودات اشاره می‌کند.