شمارهٔ ۱۵۴ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سحرگهان که صبا نافه گستری می کرد
به باغ گل ز غمت پیرهن دری می کرد
به بوی موی تو سنبل به خویش می پیچید
به شوق روی تو بلبل سخنوری میکرد
هوا به رنگرزی درچمن چو بر می خاست
غمت به روی من آغاز زرگری میکرد
بدان امید که گردد بهای خاک درت
رخم مقابله با زر جعفری می کرد
توخود به دست کرامت ز پای بنشستی
وگرنه سرو کجا با توهمسری می کرد
نظر بدو توخود انداختی وگرنه کجا
به چشم شوخ تو نرگس برابری میکرد
صفایی از همه خیل خط فروشان کاش
خودی ز روی صفا از ریا بری می کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف صبح و زیباییهای آن میپردازد. صبحگاهی که نسیم (صبا) عطر گلها را پخش میکند و بلبل به عشق یار خود آواز میخواند. شاعر از غم خود میگوید و اینکه چگونه یاد معشوقش به او رنگ و بویی تازه میبخشد. او همچنین به زیبایی صورت معشوقش اشاره میکند و از این که تنها به خاطر کرامت اوست که سرو (نماد زیبایی) جرات همسری با او را پیدا کرده است، سخن میگوید. شاعر خاطرنشان میکند که چشمان دلربای معشوقش نرگسها را تحتالشعاع قرار داده و ای کاش همه خطاطان از پاکی دل برخودار بودند و از ریا دوری میکردند. به طور کلی، شعر غم و عشق را به زیبایی و لطافت صبح گره زده و به سوالاتی در مورد زیبایی و مفاهیم اخلاقی اشاره میکند.