شمارهٔ ۱۷۹ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
برس به داد دل ما که پادشاهی چند
رسیده اند به فریاد داد خواهی چند
گهی به زخمی و گاهم به مرهمی بنواز
به سوی ما فکن از مهر و کین نگاهی چند
کشد فراق چو ما را بدو سپار چرا
به گردن تو فتد خون بی گناهی چند
به خون من چه بود پاسخت که هست مرا
ز زلف و غمزه و خال و رخت گواهی چند
کدام شب به امیدی که روز از آن گذری
به سر نکرده ام از عمد خاک راهی چند
به صید صوفی و زاهد به دیر و کعبه خرام
خراب ساز کلیسا و خانقاهی چند
به حلقه حلقه ی گیسو بری ز ره دل ما
به راه خلق کنی از طناب چاهی چند
به دیده طره ی ترکان مرا نماید راست
ز خجلت خم زلف تو رو سیاهی چند
مبند باد به چنبر، به هاون آب مسای
چسود زین دو صفایی در اشک و آهی چند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و خواستههای دل شاعر میپردازد. او از پادشاهی طلب کمک میکند و فریادش را به گوش میرساند. احساس ناتوانی در برابر فراق و دوری از معشوق را توصیف میکند و به یادآوری گناهی که بر دوش شخصیت محبوبش است، اشاره میکند. شاعر به یاد عشق و امیدهای از دست رفته میافتد و میگوید که شبها را به انتظار روزهای بهتر میگذراند. همچنین به معابد و مکانهای مذهبی انتقاد میکند و میگوید که عشق حقیقی ارزشی بیشتر از آنها دارد. نهایتاً، احساس شرمندگی و بیپناهیاش را در برابر زیبایی معشوق و نتایج عشق بیان میکند. به طور کلی، شعر تجمعی از احساسات عشق، درد، انتظار و انتقاد به جامعه است.