شمارهٔ ۲۵۸ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن (رمل مثمن سالم)
دیده و دل تا به عقد گوهر و لعل تو بستم
بر رخ از جزع یمان بس رشته مرجان گسستم
جان سپاری را به پایت سرفکندم و ز رقیبان
مردم از خجلت که ماند غیر این کاری ز دستم
دور چون با من رسد ساقی مرا ساغر مپیما
من مدامم از چشم خون ریز تو می ناخورده مستم
تا به شور انگیز جامم باده شیرین چشاندی
بی ترش رویی شراب تلخ را ساغر شکستم
تا به قید طره ات بستم تعلق یکسر مو
بی گزاف از قید غم های دو گیتی باز رستم
بر وصالت جان فشانم رستگاری راهم امشب
تا نپنداری که یک روز از فراقت صبر هستم
خاست تاز آتش رخ دود خط من زین تغابن
آذر آسا بر سر کویت به خاکستر نشستم
کی به من کردی دراز از آستین دست تطاول
دیدی ار کوته تری افلاک از دیوار دستم
شکوه از دوران مینایی سپهرم نیست در خور
چون صفایی خون دل قسمت شد از دور الستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و درد فراق میپردازد. شاعر از عشق و وابستگی خود به محبوبش میگوید و نشان میدهد که چگونه برای او جان میدهد و از رقیبان خجالت میکشد. او به مستی ناشی از زیبایی محبوب و تلخی دوریاش اشاره کرده و تأکید میکند که هیچ گاه نمیتواند از یاد او غافل شود. شاعر به طور مکرر بر عشق و شیداییاش تأکید میکند و نشان میدهد که به خاطر وصال محبوب حاضر است تمام مشکلات و غمهای جهان را تحمل کند. در نهایت، او از آتش عشق و دشواریهای دوری شکایت میکند و به نوعی حسرت و امید را با هم بیان میکند.