شمارهٔ ۳۰۴ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
غمت گرفت فضای دلم چنان که در آن
نمانده یکسر مو جای فکرت دگران
به قید زلف تو دل تا کمند الفت بست
گسست رشته مهر و وفای سیم بران
مثال موی و میانت مرا رود ز نظر
اگر دقایق حکمت رود به گوش گران
ملامتم نکند هرکست که دیده و لیک
منت چگونه نیابم به چشم بی بصران
تو بی پدر صنم آن دختری که مادر دهر
ز شوی خویش خجل شد ز زادن پسران
سبک شمردی ومیثاق مهر بشکستی
مگر محبت ما بود بردل تو گران
رسان به قافله سالارم از طریق خلوص
اگر چه بس عقب افتاده ام از هم سفران
خجل مخواه به دل خواه دشمنم ای دوست
بپوش عیب صفایی ز چشم بی هنران
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و اندوه خود سخن میگوید و به تأثیر عمیق عشق و محبت بر دلش اشاره میکند. او احساس میکند که به خاطر عشقش به محبوب، دلش به غم آغشته شده و نمیتواند از یاد او رها شود. شاعر به وفاداری و زلف معشوقهاش اشاره میکند و میگوید که این عشق باعث گسست روابط دیگرش شده است. او همچنین حسرت میخورد که درک و محبتش به محبوب برای او سنگین شده است و به نوعی رنج میبرد. در نهایت، او از محبوب میخواهد که عیوب او را بپوشاند و با عشق و صفا به او نگاه کند.