شمارهٔ ۳۲۴ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از دست برد دین و دل ار دلستان من
سهل است گو به پای فکن جسم و جان من
گفتم خزم ز فتنه ی مژگان به گوشه ای
گفتا مدار چشم امان در زمان من
آرایش رخ تو فزود اضطراب دل
در خاصیت بهار تو آمد خزان من
نازم به دولت سر عشقت که پخت و ساخت
از اشک چشم و لخت جگر آب و نان من
باری برون خرام به دشت از وثاق خویش
وز سنگ و خاک بادیه بشنو فغان من
تا حشر سر ز زانوی غم برنیاوری
یک ره به گوشت ار برسد داستان من
این آب چشم و آتش دل تا خبر شوی
خاکم دهد به باد و نبینی نشان من
برتربتم گذر کن و بنشین و گوش دار
بشنو چو نی نوای غم از استخوان من
جان را صفایی این سفر از ملک عشق نبست
جز قطع دل ز کون و مکان ارمغان من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر درد و رنج عاطفی شاعر است که از عشق و جدایی میآید. او از خدا میخواهد که از آسیبهایی که دلش را میآزارد محافظت کند و البته به بروز اضطراب و دلتنگیاش نسبت به معشوق اشاره میکند. شاعر میگوید که زیبایی معشوقش باعث شده دلش به تنگ آید و یادآور میشود که عشقش برای او همچون نعمت و در عین حال عذابی است که باعث رنجش میشود. او از مخاطب میخواهد تا به داستان زندگیاش گوش بسپارد و از درد و رنج ناشی از عشقش آگاه شود. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که عشق واقعی تنها از طریق جدایی و فراق حاصل میشود و در این فرآیند مفهوم وجود و مکان نزد او بیمعنا میشود.