شمارهٔ ۳۳۳ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
سر را نه دولتی که سپارم به پای تو
تن را نه قیمتی که سرایم فدای تو
جان را بهای خاک رهت نیست ورنه من
صد ره چو خاک ریخته بودم به پای تو
کس را چو نیست قیمت وصلت به هیچ وجه
من می خرم به جان همه درد و بلای تو
مرغ دلم به دام غمت ریخت بال و باز
پرواز همچنان کند اندر هوای تو
از رامش رقیب ملولم وگرنه من
شادم بهر غمی که رسد از جفای تو
یک دل ز ما گرفتی و بس خرمم که داد
صد جان به ما تبسم معجز نمای تو
دام او فکنده ی حلقه ی زلفت به راه دل
یا چشم حسرتی است فراز از قفای تو
رای ترا به صدق و صفا سر نهاده باز
ور هست در هلاک صفایی صفای تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این بیتها عشق و وابستگی عمیق خود را به معشوق بیان میکند. او میگوید که جان و تنش را فدای محبوب میکند و برای او هرگونه رنج و سختی را میپذیرد. دلش به خاطر غم معشوق به دام افتاده است و با وجود غم و مشکلات ناشی از جدایی، شادیاش را از عشق به او میگیرد. عشق او به معشوق آنچنان عمیق است که حاضر است هر چیزی را به او تقدیم کند و هیچ قیمتی برای وصال او نمیشناسد. در نهایت، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و میگوید که عشقش باعث آرامش و خوشحالی اوست.