نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۸ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

در تب و تیمار هجر همچو پر کاه

روی به دیوار حسرتم گه و بی گاه

شرم و غرور و تغافل این همه تا چند

کاش نمی کردمت ز عشق خود آگاه

روز به روزت جفا و ناز فزون شد

رحم ندارد مگر به سخت دلت راه

چشم وفا هر که داشت از تو جفا دید

آمده از روی طوع و رفته به اکراه

قصه ی عشقت همی درازتر آید

هر چه کنم داستان حسن توکوتاه

هر نگهی در رخ تو دارم و صد اشک

هر نفسی از دل تو دارم و صد آه

چندگزایم به یاد لعل مذابت

دست تغابن ز شام تا به سحرگاه

غیر تو ای مه که کاستی چو هلالم

کاهش خود بوه است خاصیت ماه

دل به وفای تو بسته بودم و اینک

تن به جفا بایدم نهاد علی الله

مسکنت کوی تست دولت جاوید

نیست مرا حاجتی به سلطنت شاه

هرکه صفایی چو من ندید چه از ره

لاجرم از ره به سر درآمده در چاه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر احساسات عمیق و دردناک ناشی از فراق عشقش را بیان می‌کند. او از غم و اندوهی که به خاطر جدایی دچار شده، صحبت می‌کند و به دیوار حسرتش روی می‌آورد. او از شرم و غرور می‌گوید و آرزو می‌کند که ای کاش از عشق آگاه نمی‌شد. با گذشت زمان، جفای معشوق بر او افزایش یافته و او را به سختی می‌رساند. شاعر به این نکته اشاره دارد که هر کس به عشقش وفا داشته، از آن معشوق جفا دیده است. تاریخ عشق او روز به روز طولانی‌تر می‌شود، در حالی که داستان زیبایی‌های معشوقش کوتاه‌تر به نظر می‌رسد. او از یادآوری لب‌های معشوقش و اشک‌هایش می‌گوید و بیان می‌کند که هر نفسی که می‌کشد، با اندوه همراه است. شاعر در پایان، به وفای خود به معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که برای بدست آوردن ثروت سلطنتی نیازی ندارد، بلکه تنها آرزویش عشق راستین است. با این حال، او به شدت در درد و رنج عشق خود گیر کرده و در این مسیر به دام افتاده است.