شمارهٔ ۳۸ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
در پی وصل جفا جوی ستم پاره ی ما
تا دل از هجر نشد پاره نشد چاره ی ما
یا فراقم بکشد یا به وصالت برسیم
تا چه اندیشه کند رای تو درباره ی ما
دیده در پوست نگنجد گه دیدار مگر
عین شادی شده پیوند به نظاره ی ما
دیگر ایام بهار آمد و وقت است که باز
عذر صد توبه بخواهد لب می خواره ی ما
شدم آشفته به عفوی کآید روشن
چشم صد یوسف از این پیراهن پاره ی ما
نشترم ز آن مژه بر سینه چنان زد که هنوز
می رود خون دل از دیده به رخساره ی ما
گفتم آرم به ترحم دلت از زاری گفت
چه کند قطره ی باران تو باخاره ی ما
گفتم از نوش لبت بخش من آخرکوگفت
می نسازد به مزاج توشکر پاره ی ما
الفتی هست صفایی به سهی قدانم
بوده از سرو مگرتخته ی گهواره ی ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و جدایی است. شاعر در آن از حال و روز خود به خاطر فقدان معشوق میگوید و از درد فراق و تنهایی رنج میکشد. او امید دارد یا از رنج جدایی رها شود یا به وصال معشوق برسد. همچنین به زیبایی معشوق اشاره میکند و از ارتباط عمیق و پیوندی که با او دارد، سخن میگوید. شاعر به حسرتها و زخمهای درونیاش اشاره میکند و از تأثیر عمیق عشق بر زندگیاش میگوید. در نهایت، او با زبان استعاره، حالت و احساساتش را در زندگی عشق توصیف میکند و از زیباییهای معشوق خود یاد میکند.