شمارهٔ ۳۹۴ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
به میدانت از کشتگان نیست جانی
که بتوان به دلخواه زد دست و پایی
مرا بر مگردان ز دنبال محمل
اگر باید این کاروان را درایی
پس از قتلم انداختی بر سر ره
ندانستمت اینقر بی وفایی
به کین سازی و مهر سوزی بنازم
عجب سخت رویی عجب سست رایی
دل افتادگان را به جای تفقد
در اندیشه ی جور و فکر جفایی
به دستی زدی زخم و افکندی از پا
که نبود مرا مهلت مرحبایی
بپرداز از تیر دیگر رفویی
بفرمای از درد دیگر دوایی
جدایی فتاد از غمت جسم و جان را
چو از دل شکیب از برم تا جدایی
مریضت به رقص آید از بعد مردن
به رسم عیادت به بالینش آیی
پی صید یک دل مرا زان دو گیسو
بهر سوی گسترد دام بلایی
مگر بر سر رحمش آری ز افغان
صفایی چنین سر به زانو چرایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر درد و رنج گوینده از جدایی و خیانت است. او به معشوقهاش اشاره میکند که به او بیوفایی کرده و رنجی عمیق را به او تحمیل کرده است. گوینده احساس میکند که یکباره از عشق و محبت بیبهره مانده و درد جدایی به جانش نشسته است. او به تمسخر و انتقاد از بیرحمی و سستی گویش معشوقهاش پرداخته و با زبانی پر از غم و درد از بیتوجهی او به حال و احوال خود سخن میگوید. در نهایت، او از معشوقهاش میخواهد که برای تسکین دردهایش راه چارهای پیدا کند و به خاطر عشق قبلیاش به او رحم کند.