شمارهٔ ۴۲ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
علیالصباح چه گلها که در گلستانها
زدند چاک ز رشک رخت گریبانها
ز شوق روی تو در نالهاند ورنه بهار
بهانهای است برای هزاردستانها
به سِحر چشم تو نازم که با هزاران صید
به جای مانده هنوزش خدنگ مژگانها
گرفتم آنکه ستادم دل از کفت چه کنم
کفی حریر که در وی نشسته پیکانها
میان طالب و مطلوب مقتدا و مرید
به عهد حسن تو در هم شکست پیمانها
به حلقهحلقهٔ زلفت دلم گرفتار است
برای یک تن تنها که دید زندانها
به دفع درد مفرما مرا به سوی طبیب
که خستهٔ تو ندارد خیال درمانها
ز فضل عشق همین فیض بس که هر شب و روز
عطا کند به من از نقد اشک دامانها
دل شکسته که پامال زلف سرکش تست
مگو دل آمده گویی اسیر چوگانها
شدم به مغلطه در جرگهٔ سگان درت
بدان امید که خوانی مرا یکی زآنها
به پای دوست صفایی سر افکنم که روی
که نیست قابل قربان مقدمش جانها
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر به توصیف حسرت و اندوه ناشی از دوری از محبوب میپردازد و از زیباییهای گل و بهار به عنوان نمادی از عشق سخن میگوید. او به نوازش چشمهای معشوق و تأثیر آن بر دل عاشق اشاره میکند و از درد و رنجی که عشق به او میافزاید، صحبت میکند. شاعر همچنین به بندگی و قربانی کردن خود در پای محبوبش اشاره کرده و میخواهد که عشقش همواره روی او را ببیند. در نهایت، شعر احساسات عمیق و ناتوانی عاشق در برابر زیبایی و جاذبه معشوق را به تصویر میکشد.