نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۰ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

تا فتنه ی قامت توبرخاست

شد هر طرفی قیامتی راست

زان خاست و زین نشست لابد

بنشست امان و فتنه برخاست

هر جا که تویی غریب نبود

در مرد وزن ار غریو و غوغاست

تعظیم قد ترا به ننشست

هر سرو که در چمن به پا خاست

تا حرف تو در میانه آمد

آشوب میان پیر و برناست

آنان که بلای عشق دیده اند

دانند که حق به جانب ماست

من خود به غم تو شادم ای دوست

دل را چکنم که ناشکیباست

هر شب که نه با توام به سر رفت

از رنگ رخم چو روز پیداست

خار است و خسک به زیر پهلو

درخوابگهم حریر و دیباست

از کوی تو کی رود اسیری

کز زلف تواش کمند برپاست

در ساغرم از خیال لعلت

خوناب جگر به جای صهباست

دندان بکن از لبش صفایی

مالک دارد نه مال یغماست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و زیبایی انسانی است که تاثیر عمیقی بر جهان اطرافش دارد. شاعر از فتنه‌ای که به خاطر قامت معشوق به وجود آمده صحبت می‌کند و می‌گوید که این زیبایی باعث آشوب و هیجان در دل‌ها شده است. هر جا که معشوق باشد، دیگر هیچ غریبی وجود ندارد و توجه به او باعث تعظیم دیگران می‌شود. شاعر بیان می‌کند که عشق و غم معشوق برای او نعمت و شادی به شمار می‌رود، حتی زمانی که دور از اوست، دلش در تنش مشغول است. او همچنین از خواب‌هایش و زیبایی معشوق صحبت می‌کند و عشق را چون گلی زیبا و باارزش توصیف می‌کند. در نهایت، به ارزش و زیبایی عشق اشاره می‌کند و بر این نکته تأکید دارد که ثروت و مال واقعی در عشق نهفته است.