بند ۴۶ صفایی جندقی
صفایی جندقی / ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بگشای چشم و قافله را در گذار بین
ما را چو عمر از در خود رهسپار بین
از سینهها خروش به جای جرس شنو
از دیدهها سرشک به جای قطار بین
این بسته را پیاده نگر بر رکاب عیش
و آن دسته را به خیل خشونت سوار بین
زنجیر و غل به گردن و بازوی پور و دخت
سر در کمند چون اسرای تتار بین
جای جهاز و محمل سیم و جلیل زر
از رنج و تاب ناقهٔ ما زیر بار بین
آوای ساربان خصیم از یمین شنو
غوغای کاروان اسیر از یسار بین
در دیدهها بنات نبی را میان خلق
جای نقاب گرد عزا بر عذار بین
یک سو تظلم از پسر ناتوان شنو
یک ره تحکم از سپه نابکار بین
در قتلگاه بر سر بالین خویشتن
از اهلبیت شور نشور آشکار بین
برخی به خواهران تبهخانمان نگر
لختی به دختران سیهروزگار بین
یک لحظه بر سکینهٔ آسیمه سر بپای
یک ذره بر زبیدهٔ محزون زار بین
دلها ز بس ضعیف و دواهی ز بس قوی
اینک به مرگ خود همه را خواستار بین
ما را چنان غم از همهسو در میان گرفت
کز ضبط پا و سر، سر و پا برکنار بین
ما زندگی کنیم و تو خسبی به خون و خاک
وارونه بازی فلک کجقمار بین
پس بر زمین فتاد و زمانی گریست سخت
کای پادشاه ساخته از خاک تاج و تخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به توصیف غم و درد ناشی از اسارت و بیصدایی انسانها پرداخته است. در این شعر، شاعر به تصویرسازی از چشمان بستهای میپردازد که در حالی که به قافلهای مینگرند، از رنجهای موجود غمگین هستند. او از غم و اندوه مردم، بخصوص زنان و کودکان، سخن میگوید و از زنجیر و سختیهای آنها در اسارت سخن به میان میآورد. شاعر به تضادها اشاره میکند؛ از زندگی و مرگ، از خوشیها و رنجها، و از قدرت و ظلم. در انتها، او گویی به یاد پادشاهی میافتد که بر خاک نشسته و از وضعیت حزنانگیز خود و دیگران گریه میکند. شعر به نوعی انتقاد از ستم و ناامیدی در مواجهه با سرنوشت است.