شمارهٔ ۳۰ صفی علیشاه
صفی علیشاه / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از بهر قرار دل دیوانه خود باز
با زلف تو گیرم ز سرافسانه خود باز
آواره بهر شهر چنانم که نبینم
یک دوست که پرسم خبر از خانه خود باز
بر باد مده کاه خود ای شیخ که بگرفت
از خرمن رندان دل من دانه خود باز
مستی که فتد بر گذر میکده در راه
باشد که ندادند ره کاشانه خود باز
سرمست چو بستم بتو پیمان ارادت
پیمایم از آن باده به پیمانه خود باز
هر چند که جان لایق جانان بجوی نیست
جان دادم و دیدم رخ جانانه خود باز
بر خیز صفی تا بگدائی بنشینیم
در میکده از همت شاهانه خود باز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و دلتنگی شاعر میپردازد. شاعر از دل دیوانهاش سخن میگوید و آرزو دارد که دوباره با زلف محبوبش ارتباط برقرار کند. او خود را آواره و بیخبر از دیارش میبیند و از نبود دوستی که حالش را بپرسد، غصه میخورد. شاعر به شیخ هشدار میدهد که زندگیاش را با ناامیدی در باد ندهد و یادآور میشود که مستی در میکده میتواند او را به خانهاش بازگرداند. او از پیمانی که با محبوبش بسته، سخن میگوید و جانش را فدای دیدار زیبایی محبوب میکند. در نهایت، شاعر خواهان نشستن در میکده و گدایی عشق خود است.