نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵ صفی علیشاه

صفی علیشاه / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)

دل بگیسوی تو پی برد و غم آنجا بگرفتش

یاد از آن سلسله تا کرد سرا پا بگرفتش

لشگر حسن چو صف بست بتاراج دل و دین

خال بنشست براه دل و تنها بگرفتش

آبم از سر زغم عشق تو بگذشت و بشستم

دست از دیده خونبار که دریا بگرفتش

هوش تا صبح قیامت دگر آن مست نیاید

که شد از چشم تو او بیخود و صهبا بگرفتش

خط سبز است و یا هاله بگرد مه رویش

یا خدا این نکند آه دل ما بگرفتش

سر و بالید ببالا و زمین تا بر زانو

بخود از غیرت آن قامت و بالا بگرفتش

بر صفی نیست ملامت ز جنون ز آنکه بفکرت

نقش روی تو پری بست که سودا بگرفتش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عواطف و احساسات عمیق خود اشاره می‌کند که در پی عشق و دلدادگی به معشوق شکل گرفته است. او از غم و اندوهی که ناشی از این عشق است، سخن می‌گوید و به این نکته اشاره می‌کند که عشق او را درگیر کرده و آسایش را از او گرفته است. تصاویر شاعرانه‌ای مانند صف لشکر و ملامت از جنون نشان‌دهنده شدت احساسات اوست. در نهایت، شاعر به درک زیبایی معشوق و تأثیر آن بر روح و جان خود اشاره می‌کند و از عشق به عنوان نیرویی قوی و تسخیرکننده یاد می‌کند.