نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۶ صفی علیشاه

صفی علیشاه / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

چشم تو می‌رود همی از خود و این دل از پیش

دل نرود گرش ز پی می‌برد از نگه ویش

دل بتطاول و تلف ماند فرو ز هر طرف

غمزه کشد دما دمش طره کشد پیاپیش

روزی از آن عقیق لب بوسه نمود دل طلب

هی زد و گشت در غضب عقل ز سر شد از هیش

رفت و کشید دامن او از کف من بگفتگو

روز و شبم به جستجو تا بکف آورم کیش

کرد اگر زمن نهان روی چو مهر و شد روان

خواست ز پی شود دوان این تنِ زارِ چون نیش

بود ز نازی ار که وی بوسه ز لب نداد و می

ور نه به من نداده کی بوسه بمستی از میش

دیده وصال بس صفی فاش و عیان نه مختفی

تا بصباح از شبش تا بتموز از دیش

باد ز حُسنِ مشربش بر لب من همی لبش

غم شکر است غبغبش روح فزا شکر نیش

خال تو در مکابره تهمتن است و نادره

گیرد باج از کره گر بفرستی از ریش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ عاشقانه و دل‌باخته‌ای است که از زیبایی‌ها و جذابیت‌های معشوق خود سخن می‌گوید. شاعر از احساسات شدید خود در برابر محبوبش سخن می‌گوید و اشاره دارد که چشمان او به قدری دل‌ربا است که دل را از خود می‌برد. او از غم و تیرگی‌ای که در پی دوری معشوق تجربه می‌کند، صحبت می‌کند و می‌خواهد با بوسه‌ای از لب‌های او، آرامش و خوشحالی را در دل خود برگرداند. شاعر از کشش و جستجوی خود برای رسیدن به محبوب یاد می‌کند و به تاثیرات عمیق زیبایی محبوب بر وجودش اشاره‌ دارد. در نهایت، او به ناز و دلربایی معشوق و چالش‌هایی که در این مسیر با آن مواجه است، اشاره می‌کند.