نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۷ صفی علیشاه

صفی علیشاه / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

خواهم از دیوانگی هر چند بکشم دست من

باز در زنجیر گیسوئی شوم پابست من

گیرم از ساقی نگیرم من بهشیاری شراب

چون کنم کز حال گردم زان دو چشم مست من

همچو مرغ و ماهی اندر زلف یار افتاده‌ایم

ما و دل او در هزاران دام و درصد شست من

گرچه این پیوستگی زایمان و جان ببریدن است

مو بمو خواهم دل اندر زلف او پیوست من

گر در این صوفی‌گری دستم نگیرد می فروش

باز کی خواهم ز عجب خانقاهی رست من

گفته خواهم عیادت کرد از بیمار عشق

تا توآئی بر عیادت رفته‌ام از دست من

صد قیامت رفت و برنگرفتیم روزی ز خاک

پیش بالای بلندت‌ هرچه گشتم پست من

گفته هستی صفی را کرده محروم از وصال

روی بنما تا به کلی بگذرم از هست من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلبستگی عمیق و دردناک شاعر به محبوبش است. شاعر از دیوانگی خود سخن می‌گوید و می‌گوید که حتی اگر به خاطر عشقش جانش را هم بگیرد، باز هم به زنجیر گیسوی محبوبش خواهد بود. او در نهایت می‌خواهد از حالت مستی و غفلت رهایی یابد ولی نمی‌تواند از عطر و زیبایی چشم‌های محبوب دور شود. شاعر به پیوستگی‌اش با دلداده‌اش اشاره می‌کند و خود را در دام عشق می‌بیند. این شعر توصیفی از بی‌قراری و وابستگی عاطفی است که شاعر با آن درگیر است و به خواست خود برای دیدار محبوبش اشاره می‌کند. در نهایت، او می‌خواهد ارتباطش با محبوب را تقویت کند و خود را به او بسپارد.