نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۴۴ - خطاب‌ آن سلطان لولاک با افلاک صفی علیشاه

صفی علیشاه / دفتر دوم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

آسمانا حاجت‌ عرض تو چیست‌

زودتر گوی و برو برجا مایست‌

از تو زیبا نیست‌ ای گردون سکون

ور برآنستی‌ که‌ گردی سرنگون

این‌ به‌ امر خود کنی‌ یا حکم‌ ما

چیست‌ در کار تو، بین‌ تا حکم‌ ما

تو نِه‌ ای مختار چرخا در روش

ما نمائیمت‌ به‌ رفتن‌ پرورش

گر تو را بود اختیاری در بنا

کردی از حمل‌ امانت‌ چون اِباء

آن امانت‌ بود سرّ اختیار

که‌ تو زآن اشفاق کردی آشکار

پس‌ کنون هم‌ اختیاری در تو نیست‌

بر تو تکلیفی‌ نباشد، رو مَایست‌

آنچه‌ را کردی تو از حملش‌ نکول

قابل‌ و حامل‌ شد انسان جهول

حمل‌ انسان کرده بر تو بود عرض

زآن بر انسان گشت‌ این‌ تکلیف‌ فرض

گر مطیع‌ امر مایی‌ در مدار

رو ممان آنسان که‌ ماندی زیر بار

گرچه‌ چون گویی‌ تو سرگردان ما

لیک‌ نبوی قابل‌ چوگان ما

زآنکه‌ هِشتی‌ اختیار از دست‌ تو

می‌روی بی‌ اختیار و مست‌ تو

گرچه‌ این‌ بی‌اختیاری بس‌ نکوست‌

لیک‌ زآن کس‌ کاختیاری هم‌ در اوست‌

بی‌قراریِ تو از مجبوری است‌

بی قرار انسان ز عشق‌ نوری است‌

در روش مستی‌ و نامختاریت‌

هست‌ خود ظاهر ز کج‌ رفتاریت‌

چون ز میخانه‌ برون رفتی‌ تو مست‌

در روش رفت‌ اختیارت‌ هم‌ ز دست‌

اهل‌ عالم‌ را از آن رو می‌شوی

هر دمی‌ ضرب‌ المثل‌ در کج‌ روی

همچو مستان سو به‌ سو افتی‌ همی‌

گه‌ به‌ پشت‌ و گه‌ به‌ رو افتی‌ همی‌

گفت چو از میخانه‌ مستی‌ ضال شد

تسخر و بازیچه‌ اطفال شد

اختیاری مر تو را باری چو نیست‌

رو که‌ رفتار تو نی‌ بازیچه‌ نیست‌

گر تو از رفتار خود مانی‌ هله‌

این‌ زمین‌ آید کنون در زلزله‌

این‌ زمین‌ هم‌ در سکون و در قرار

همچو رفتار تو شد بی‌اختیار

زآنکه‌ او هم‌ چون تو با چندین‌ شکوه

آمد از حمل‌ امانت‌ در ستوه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن به گفتگو و جدل میان آسمان و انسان می‌پردازد. آسمان از انسان می‌خواهد که هرچه زودتر نیازش را بگوید و درنگ نکند. او به انسان می‌گوید که اگرچه به نظر می‌رسد که در کنترل امور خود است، اما در واقع اختیار چندانی ندارد و تمام کارها تحت فرمان الهی است. انسان به حمل امانتی سنگین از خداوند به زمین آمده که همان آزادی اراده است، اما او بخاطر این بار سنگین دچار بی‌قراری و آشفتگی شده و فاقد اختیار به نظر می‌رسد. آسمان به انسان یادآوری می‌کند که اگرچه او اکنون در حال ناتوانی و سردرگمی است، اما این وضع نتیجه عشق و شور درونی اوست. در نهایت، بر این نکته تأکید می‌شود که تغییر در رفتار و ناپایداری انسان تأثیر زیادی بر جهان دارد و اگر انسان نتواند اختیار خود را در دست بگیرد، این آشفتگی بر زمین نیز تأثیر خواهد گذاشت.