شمارهٔ ۱۵۶ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم ز دست تو خون گشت و حجت هم این است
که هر چه اشک فشانم ز دیده خونین است
بغیر شهد چشانی بدوست خون جگر
بحیرتم که تو را ای صنم چه آئین است
همیشه وصف لبان تو بر زبان دارم
که نقل مجلس فرهاد نقل شیرین است
دلم بدام سر زلف پر خمت ماند
بصعوهٔی که گرفتار چنگ شاهین است
شکسته رونق بازار قند را به جهان
حلاوتی که ترا در دهان شیرین است
طمع مدار ز من دین و دل دگر زاهد
که کفر زلف بتان رهزن دل و دین است
اگر بآتش حسرت بسوخت جان صغیر
کند چه چاره که تقدیرش از ازل این است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عمق عشق و درد ناشی از آن است. شاعر به شدت به معشوق خود وابسته است و از حسرت و غم ناشی از این عشق رنج میبرد. او از خونین شدن دلش به خاطر دوری معشوق سخن میگوید و اشکهایش نشاندهندهی این درد است. شاعر به زیباییهای معشوق اشاره میکند و بهخصوص لبان او را وصف میکند. همچنین، او از سرگردانی و حیرت خود در مواجهه با زیباییهای معشوق ذکر میکند و به نوعی به ناامیدی و تقدیر اشاره میکند که نمیتواند تغییری در این وضعیت ایجاد کند. در کل، شعر احساسات عمیق و پیچیده عاشقانه را به تصویر میکشد.