نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۵ صغیر اصفهانی

صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

بنشین ببرم جانا تا از سر جان خیزم

جان و سر و دین و دل اندر قدمت ریزم

هرگه که تو بنشینی با غیر من از غیرت

برخیزم و بنشینم بنشینم و برخیزم

دانم ز چه ننمایی آن چشم سیه بر من

دانی که شوم مست و صد فتنه برانگیزم

بر پای دلم عمری زد سلسله عقل آخر

افکند به شیدایی آن زلف دلاویزم

در مجلس من زاهد غافل پی آن آید

تا شیشهٔ می‌بهرش بگذارم و بگریزم

گفتم بصغیر از می‌پرهیز نما گفتا

من ماهیم از دریا بهر چه بپرهیزم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و عشق شاعر به معشوقش پرداخته است. شاعر از محبوبش می‌خواهد که بنشیند تا او بتواند جان و دل خود را در پای او بریزد. او در بیان احساساتش از غیرت صحبت می‌کند و به تغییرات روحی‌اش اشاره می‌کند که به خاطر عشق او دستخوش تلاطم می‌شود. شاعر همچنین نگران است که چرا محبوبش به او توجه ندارد و می‌داند که این بی‌توجهی او را مست و آشفته می‌کند. در نهایت، با استفاده از تشبیه به زاهد، نشان می‌دهد که در دنیای عشق و شیدایی، هیچ چیز نمی‌تواند او را از معشوقش دور کند و حتی نصایح منطقی هم که شاید بخواهد از می پرهیز کند، بر او بی‌اثر است.