شمارهٔ ۵۹ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
شرح حال من و زلف تو که در گلشن گفت
که چو حال من و چون زلف تو سنبل آشفت
دوش کردی چو به آهم تو تبسم گفتم
مژده ایدل که بباد سحری غنچه شگفت
باختم جان بتو ای ابروی جانان و هنوز
می ندانم که تو را طاق بخوانم یا جفت
بهر من گفت کسی قصهٔ فرهاد و مرا
نرود تا ابد از یاد ز بس شیرین گفت
چیست خاک در میخانه که هر اهل نظر
بروی از اشک روان آب زد و از مژه رفت
سخن پیر خرابات به جان می ارزد
لیک حرف من و زاهد همه میباشد مفت
چشم بیمار بتان دید صغیر و از غم
گشت بیمار بدانحال که در بستر خفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به عشق و معشوقه اشاره دارد. شاعر از حال و هوای خود صحبت میکند و به زیبایی زلف معشوقهاش میپردازد. او از لحظهای یاد میکند که معشوقهاش به او لبخند زده و احساس خوشحالی کرده است. شاعر به عشق و زیبایی ابروهای معشوقهاش اشاره میکند و نمیداند که او را چگونه وصف کند. همچنین به داستان فرهاد و شیرینی آن اشاره میکند که در ذهنش باقی مانده است. در ادامه، به میخانه و تأثیر اشک و احساسات بر روی اهل نظر میپردازد و میگوید که صحبتهای پیر خرابات (مست) به مراتب ارزشمندتر از گفتار زاهدان است. در پایان، شاعر از غم عشق و تأثیری که بر او گذاشته، یاد میکند و اشاره به بیماری چشمانش در اثر عشق میزند.