شمارهٔ ۲۰ - سخت و سست صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / مثنویات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
سخت گرانی به درختی نشست
سست بدآن شاخ و بهم درشکست
چونکه بدان شاخ شکست اوفتاد
مرد از آن اوج به پشت اوفتاد
خورد شد اندر تن وی استخوان
بانگ بر آورد و خروش و فغان
مرد حکیمی به وی آندم گذشت
واقعه پرسید و خبر دار گشت
گفت چه نالی که همینت سزاست
همچو توئی در خور این ابتلاست
می نتوان داشتن آخر نگاه
پارهٔ کوهی بسر پر کاه
فهم نکردی شکند شاخ سست
نیست بر این شاخ نشستن درست
آن بشکستی تو ز بار گران
هم ز تو بشکست قضا استخوان
راستی از گفتهٔ مرد حکیم
پند توان یافت چو در یتیم
ای که به دوش ضعفا در جهان
مینهی از خویش تو بار گران
گفتمت آمادهٔ آفات باش
منتظر حکم مکافات باش
گر نه ترحم تو به ایشان کنی
در حق خود بایدت احسان کنی
بار کشت جان بره ار بسپرد
بار تو را گو که بمنزل برد
حال که بار تو کشد او به دوش
این همه آخر به گرانی مکوش
بیهدهگوئی نبود این مقال
یاوهسرائی نبود این مثال
قصد صغیر ار ز تو پرسید کس
گو غرضش خدمت نوع است و بس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به نقش و اثرگذاری آدمی بر دیگران میپردازد. او داستانی را روایت میکند که در آن یک درخت سنگین بار به یک شاخه سست تکیه کرده و در نهایت شاخه شکسته میشود و مردی که بر آن تکیه کرده از ارتفاع زمین میافتد و آسیب میبیند. مرد حکیمی که از این واقعه میگذرد به او میگوید که این حادثه نتیجه نادرستی است که او انجام داده و باید درک کند که نباید بر روی چیزی که ناپایدار است تکیه کند. حکیم به او یادآوری میکند که بار سنگین کردن بر روی دیگران و ضعیفان عاقبت خوشی ندارد و باید در زندگی خود مواظب باشد که بار سنگین بر دوش دیگران نگذارد. در نهایت، شاعر به اهمیت همدردی و توجه به دیگران اشاره میکند و بر لزوم حمایت از ضعیفان تأکید مینماید.