نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۸ - بی سواری در سواد هند بودن مشکل است سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / قطعات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بی سواری در سواد هند بودن مشکل است

اسب من مرد و دلم در اضطراب افتاده است

بس که تر دارد پیاده رفتنم، هرکس که دید

گوید این بیچاره پنداری در آب افتاده است!

دست من شد مدتی کز دامن زین کوته است

پای من عمری ست کز چشم رکاب افتاده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به دشواری‌های بی‌سواری در سرزمین هند اشاره می‌کند. او از مرگ اسبش و اضطراب ناشی از آن می‌گوید و بیان می‌کند که وقتی پیاده می‌رود، دیگران او را ناتوان و همچون کسی که در آب افتاده، می‌بینند. همچنین او به این نکته اشاره می‌کند که دستش به خاطر کوتاهی دامن زین از رسیدن به اسب بازمانده و پاهایش نیز به دلیل عدم استفاده از رکاب دچار ناتوانی شده است. به طور کلی، شعر نشان‌دهنده‌ی حسرت و ناتوانی شاعر در زندگی‌اش است.