شمارهٔ ۵ - در مذمت پوستین خود و حسن طلب برای پوستینی دیگر سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
صاحبا! سرورا! خداوندا!
ای که خلقت چو روی تو نیکوست
طبع تو گلشنی ست کاندر وی
همچو خورشید، صد گل خودروست
مگر از خلق تو صبا به چمن
برده بویی، که گل چنین خوشبوست
مجلسی کش ضمیر توست چراغ
شب درو همچو دود تنباکوست
فصل دی می رسد که از شدت
همچو شمشیر با جهان یکروست
به چمن داد ازو نسیم خبر
آب را اضطراب ازان در جوست
سرو لرزد ز بیم همچون بید
غنچه برخود ز فکر رفته فروست
حسن چون پوستین شانه زده
تنگ بر خود گرفته طره ی دوست
ید بیضا چه کار می آید
که درین فصل، دست دست سبوست
پوستینی به هم رسید مرا
به صد اندوه و محنت از دو سه پوست
من به دوشش گرفته ام از مهر
لیک او در میان دشمن و دوست،
هیچ گرمی نمی کند با من
چه کنم، پوستین من بی روست
از خزان گلشن تو ایمن باد
تا چمن را گل است و گل را بوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به ستایش خداوند و زیباییهای خلقت اشاره دارد. شاعر به توصیف گلها و باغها میپردازد و از عطر خوش گلها که از وجود آنها ناشی میشود، سخن میگوید. او بر این باور است که دل انسان با زیباییهای خلقت میلرزد و گویی شبیه مجلس روشنی است که در آن دود تنباکو پخش شده است. فصل سرد دی به شدت به طبیعت تأثیر میگذارد و باعث اضطراب و لرزش درختان میشود. همچنین شاعر به این نکته اشاره میکند که در دل خود بار سنگین اندوهی از دوستی و دشمنی دارد و هیچگاه احساسی از گرما و راحتی ندارد. او در پایان دعا میکند که تا زمانی که گلها در چمن هستند، از خشکی و افسردگی در امان باشد.