شمارهٔ ۴۷ - در وصف ساغر و می سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / قصاید / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
نیست پیدا ، این محیط لاجوردی را کنار
ساقیا دریای می در کشتی ساغر بیار !
چون به زرین زرورق می مگذارن عمر عزیز
زین محیط غم که بروی نیست کشتی را گذار
اندران شبها که خیل ماه بر دارد سپهر
زینهار از دجله خندق ساز واز کشتی حصار !
کشتی خورشید پیکر کانعکاس جرم او
روز روشن می نماید در دل شبهای تار
هست خرم گلشنی ترکیب او از چوب خشک
لیک چوب خشک او می آورد پیوسته بار
مرکبی چوبین روان باباد در رفتن ولی
نیست هیچ از رفتن او باد را بر دل غبار
روحش از باد شمال است وروان از آب بحر
نیست در گیتیجز این آب وهوایش سازگار
معده او بگذارند سنگ خارا را ولی
باشد اندر اندرونش آب صافی ناگوار
آب را هر دم ز پهلویش بود رنگی دگر
خود همین باشد به غایت عالم حسن جوار
گردرین کشتی گذارد روزگار خود جهان
ایمن از موج حواد ث بگذارند روزگار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ مفاهیم زندگی و گذر زمان صحبت میکند. شاعر به وجود یک محیط زیبای لاجوردی اشاره میکند و از ساقی میخواهد که جام می را بیاورد تا در این دنیای پر از غم و اندوه، لحظاتی شاداب و خوش را تجربه کنند. او به گذر عمر و این که زمان به سرعت میگذرد اشاره دارد و در عین حال به زیباییهای طبیعت و چالشهای زندگی نیز پرداخته و از خطرات مختلف یاد میکند. در نهایت، شاعر بر این باور است که با وجود همه سختیها، باید از زیباییهای زندگی لذت برد و در این کشتی زندگی، روزگار را سپری کرد.