نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۰۲ - رباعی سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / جمشید و خورشید / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

از رنگ بیاض رویت ای رشک قمر

وز عکس گل جمالت ای غیرت خَور

مشاطه آفتاب بر روی افق

سرخاب و سپیداب کشد شام و سحر

چو شیرین را به هودج درنشاندند

فرستادند و خسرو را بخواندند

ملک جمشید مست از بزم مستان

خرامان رفت در خرم شبستان

شبستانی چو زلف مشک مویان

منور کرده حسن ماهرویان

نگارین لعبتانِ خُلُّخ و چین

چو سرو ناز سر تا پای رنگین

سمن رویان چو سرو استاده بر پای

همه صاحب جمال و مجلس آرای

به دست هر یکی شمعی معنبر

بتان را گرم چون شمع از هوا سر

به هر شمعی که ماهی برگرفته

فلک صد شمع انجم درگرفته

فروغ بزم آن شب برده ناموس

ازین هر هفت شمع و هفت فانوس

ز شادی بر فلک رقصیده ناهید

که هست امشب وصال ماه و خورشید

شب هندو به لالائی روارو

همی زد در رکاب آن مه نو

نثاری بر سرش ریزان ز بالا

ز اطباق فلک لولوی لالا

شهنشه دید زنگاری نقابی

به شب در مهد زنگار آفتابی

چو باد صبحدم صد لاله بنمود

ز گلبرگش نقاب شرم بگشود

در آمد چون نسیم نو بهاری

کشید آن غنچه را در بوسه کاری

ز سوسن نارون را ساخت چنبر

ز گلبرگ بهاری کرد بستر

دو سرو ناز پیچیدند بر هم

دو شاخ میوه پیوستند بر هم

کشید آن خرمن گل را در آغوش

برون کرد از تنش دیبای گلپوش

برش تا ناف باغی بود ز سوسن

به زیر سوسن از نسرین دو خرمن

سمن را یافت در والا حصاری

ببسته لاله زاری در اِزاری

ز مویش صد هزاران خون به گردن

نبودش جز میان یک موی بر تن

میان با یاسمین و نسترن در

بلورین برکه‌ای چون حوض کوثر

بلورین کوه در زیر کمر گاه

در آن کوه و کمر دل گشته گمراه

فرود برکه‌اش عینالحیوتی

مصفی روضه‌اش از هر نباتی

دو سیمین در بر او کرده فراهم

بر آن در، بندِ مُهر خاتم جم

کلید آن در از پولاد چین بود

ز سیمین دُرج قفل لعل بگشود

به ناگه خاتم یاقوت خورشید

فتاد اندر دم ماهی جمشید

شد از خورشید پیدا کان یاقوت

روان در چشمه خورشید شد حوت

یکی سیراب شد از عین خورشید

یکی سرمست گشت از جام جمشید

فلک شد چاکر و ایام داعی

جهان می‌ساخت بر ساز این رباعی:

باد آمد و بکر غنچه را دمها داد

نرمک نرمک بند قبایش بگشاد

پیراهنش امروز به خون آلوده‌ست

پیداست که دوش دختری داد به باد

چو مه‌رویان زنگاری شبستان

پس زرین تُتُق گشتند پنهان

عروس روز خون آلوده دامن

خرامان شد برین پیروز گلشن

خوش و خندان و عنبر بوی جمشید

برون آمد چو صبح از مهد خورشید

حریر چینی و مصری قلم خواست

رخ صبح از سواد شب بیاراست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر زیبا با توصیف‌های عاشقانه و پرشکوهی از زیبایی‌های طبیعت و عشق آغاز می‌شود. شاعر از زیبایی چهره محبوبی به نام "رشک قمر" و "گل جمال" یاد می‌کند و تشبیه‌هایی از گل‌ها و نور خورشید را به کار می‌برد. سپس به مجلس بزم و شادی می‌پردازد که در آن شخصیت‌هایی همچون "خسرو" و "جمشید" در حال مهمانی و شادی هستند. شاعر وارد توصیف شبستانی می‌شود که با زیبایی‌ها و زرق و برق توصیف می‌شود و از اشعار عاشقانه، گل‌ها و سوسن‌ها به عنوان نماد عشق و زیبایی استفاده می‌کند. همچنین، صحنه‌هایی از وصال و عشق بیان می‌شود که در آن "عروس روز" و "عروس شب" در کنار یکدیگر قرار دارند. در ادامه، شاعر به فضایی پر از شادی و خنده در طبیعت می‌پردازد، جایی که عشق به عنوان ابزاری برای توصیف زیبایی و زندگی جاری است. این شعر در نهایت با تصاویری از صبح و زیبایی‌های ناشی از آن پایان می‌یابد و حالت شادابی و نور و روشنی را القا می‌کند.