نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۴ - قطعه سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / جمشید و خورشید / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

طاووس روز تا ز افق جلوه می‌کند

شاها، همای رای تو دولت شکار باد

این روزگار و دایره لاجورد را

دایم به گرد نقطه چترت مدار باد

هر خلعت مراد که ‌می‌بخشد آسمان

از جامه خانهٔ کرمت مستعار باد

خورشیدت از شمار غلامان درگه است

بر در ترا ز غلام چنین صد هزار باد

گر ماه بر خلاف مرادت کند مدار

چون دست زهره پای قمر در نگار باد

ماه قدح چو دور کند در سرای عیش

ناهید خوش سرای ترا پرده‌دار باد

هر کس که در یمین تو چون تیغ راسخ است

دایم چو خاتم تو به زر در یسار باد

تا هست کرد اینقدر افلاک را مدار

دور تو چون مدار فلک بر قرار باد

بی گرد فتنه دامن آخر زمان بچین

وصل قبای دولت این روزگار باد

با اینکه نیست مثل من امروز بلبلی

چون من بهار مدح ترا صد هزار باد

مرا یک روز شاهنشاه عالم

چراغ دودمان نسل آدم

محیط مکرمت گردون همت

جهان سلطنت، خورشید دولت

سریر آرای ملک اردوانی

بهار دولت چنگیز خانی

جهانگیر و جهانبخش و جوانبخت

که برخوردار باد از تاج و از تخت

فرستاد و به خلوت پیش خود خواند

به عادت پیش تخت خویش بنشاند

ز سلک نظم و نثر آن بحر ز خار

طلب می‌کرد ازین طبع گهربار

چو لعل یار در الفاظ رنگین

معانی خویش و باریک شیرین

مرا گفت ای سخنگوی گهر سنج

چه پنهان کرده‌ای در کنج دل گنج؟

کهن شد قصه فرهاد و خسرو

بیاور خسروانه نقشی از نو

نماند آن شورش حلوای شیرین

بیارامید جوش ویس و رامین

بیاور شاهد عذاری لایق

که رمز آب رخ عذار و وامق

درین قرابه‌های سبز زرکار

نظامی را سیه شد در شهسوار

رواجی نیست آن سیم کهن را

بنامم سکه نو زن سخن را

مرصع ساز تاج و ذکر جمشید

منور کن چراغ چشم خورشید

عذار روشن خورشید عذرا

مزین کن به نظمی چون ثریا

جهان را از سخن ده یادگاری

ز دستی دیگرش بر نه نگاری

ز عین طبع صافی کن روان بحر

در آور هر زمان بحری در آن بحر

ز هر جنسی حکایت در هم آمیز

ز هر نوعی غزلهایی نو انگیز

چو این عالی خطاب آمد به گوشم

کمر بستند عقل و فکر و هوشم

مرا گفتند: سلمان، وقت دریاب

که دولت را مهیا گشت اسباب

ادای حق پنجه ساله نعمت

اگر داری هوس دریاب فرصت

ز هر طوری سخن با خویش داری

ز کان و بحر گوهر بیش داری

به طرز نو معانی را بیان کن

طراز دامن آخر زمان کن

ز ششتر تا به شام اندر شکر گیر

ز عمان تا بد خشان در گهر گیر

به کلک عنبرین در روز و شب باف

حریر شکرین را در قصب باف

ادای شکر همت کرده باشی

حق خدمت بجای آورده باشی

در آن ره چون قلم مشیا علی الراس

شدم در سخن سفتن به الماس

دل من در حجاب حجره فکر

نمی‌کرد آرزو جز شاهد بکر

ز روی آن معانی پرده بگشود

کزان معنی کسی را روی ننمود

لباس نظم اگر خوبست اگر زشت

به بکری تار و پودش فکر من زشت

نهادم بر کف گیتی نگاری

برو بگذاشتم خوش یادگاری

ز گردون بگذرانیدم سخن را

بدان حضرت رسانیدم سخن را

نهادم من درین فیروزه مجمر

بسی ز انفاس مشکین عود و عنبر

جهان خواهد معطر گشت ازین بوی

کنون چندانکه خواهد گشتن این گوی

توقع دارم از هر خرده جویی

وز ایشان کز کرم دارند بویی

که گر باری بر آید بوی لادن

ازین مجمر بر آن پوشند دامن

به فر دولت دارای عالم

طمع دارم گرین معنی بود کم

کنون خواهم حدیث آغاز کردن

در گنج سخن را باز کردن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل پیچیده‌ای است که به مدح و ستایش شاه و جلال و قدرت او می‌پردازد. شاعر با استفاده از تشبیهات زیبا به توصیف زیبایی‌ها و استعدادهای طبیعی و انسانی می‌پردازد. او از طاووس و خورشید به عنوان نمادهای زیبایی و قدرت استفاده کرده و به قدرت بی‌نظیر شاه و وفاداری غلامانش اشاره می‌کند. شاعر همچنین از اهمیت هنر و ادبیات سخن می‌گوید و درخواست الهام برای خلق آثار جدید و زیبا دارد. او به دنبال القای خوشی و شکوه در جهان و دنیا است و می‌خواهد داستان‌های کهن را به شیوه‌ای نو روایت کند، تا یادگارهایی از خود برجای بگذارد. در نهایت، شاعر آماده است تا با گفتن داستان‌های جدید، شکرگزاری خود را به نمایش بگذارد.