نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۴ - سفر جمشید به روم سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / جمشید و خورشید / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

به روز فرخ و حال همایون

ملک جمشید رفت از شهر بیرون

برون بردند چتر و بارگاهش

خروشان و روان در پی سپاهش

ز آه و ناله می‌نالید گردون

ز گریه سنگ را می‌شد جگر خون

پدر می‌زد به زاری دست بر سر

به ناخن چهره برمی‌کند مادر

سرشک از دیده باران، گفت:‌« ای رود،

ز مادر تا قیامت باش بدرود!

بیا تا در بغل گیرم به نازت

که می‌دانم نخواهم دید بازت

بیا تا یک نظر سیرت ببینم

به چشمان گرد رخسارت بچینم

دریغا کافتاب عمر شد زرد

که روز شادمانی پشت برکرد

گلی بودی که پروردم به جانت

ربود از من هوای ناگهانت

بخواهم سوخت در هجران چو خاشاک

به داغ و درد خواهم رفت در خاک

خداوند جهانت باد یاور

شب و روزت سعادت باد همبر

مرا چشمی، مبادت هیچ دردی

در این ره بر تو منشیناد گردی

همه راهت مبارک باد منزل

تمنایی که داری باد حاصل

درین غربت هوای دل فکندت

که باد آب و هوایش سودمندت!‌ »

ملک جمشید چون احوال مادر

بدید از دست دل زد دست بر سر

به الماس مژه گوهر همی سفت

کمند عنبرین می‌کند و می‌گفت:

« دل از دستم ربوده‌ست اختیارم

مکن عیبم که دست دل ندارم»

همایون گفت ای فرزند زنهار

مرا جانی و جانم را میازار

مکن مویه که وقت جان کنش نیست

مزن بر سر که جای سرزنش نیست

دو منزل با پسر دمساز گشتند

وز آنجا زار و گریان باز گشتند

ملک جمشید دل برکند از آن بوم

وز آن سو رفت و روی آورد در روم

چو مه مهر رخ خورشید در دل

همی شد روز و شب منزل به منزل

به بوی سنبل زلفش شتابان

چو آهو سرنهاده در بیابان

گهی در تاب بود از مهر روشن

که در ره گرم‌تر می‌راند از من

گه از غیرت فتادی در پی باد

که آمد باد در پیش من افتاد

بسان لاله و گل خار و خارا

به جای تخت و مسند ساخت ماوا

همی پنداشت کان خارا حریرست

گمان می‌برد کان خارش سریرست

ره عشق اینچنین شاید بریدن

نخست از عقل و دین باید بریدن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف حال و هوای ملک جمشید و مادرش هنگام جدایی می‌پردازد. روزی فرخنده، جمشید از شهر خارج می‌شود و مادرش با دل‌دردی و گریه او را وداع می‌کند. مادر به شدت نگران است و از غم جدایی می‌سوزد. جمشید نیز با احساساتی عمیق، به مادرش تسلیت می‌گوید و از او می‌خواهد نگران نباشد. او به سفر خود ادامه می‌دهد و در این مسیر، به عشق و دلبستگی‌اش به مادر و تأثیر آن بر زندگی‌اش فکر می‌کند. در نهایت، شاعر اشاره می‌کند که برای رسیدن به عشق واقعی، گاهی باید از عقل و دین چشم پوشی کرد.