نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۳۷ - قطعه سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / جمشید و خورشید / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

از سرِ گرمی جوابش داد شمع

گفت تا کی سرزنش کردن مرا

عاشقم خواندی، بلی من عاشقم

اشک سرخ و روی زردم بس گوا

زآنچه گفتی، سر فرازی می‌کنم

سر فرازی نیست بر عاشق روا؟

سرفرازی من از عشق است و بس

در هوایش سر فرازم دایما

آنچه می‌گویی که بنشین و بمیر

یا سر خود گیر و یک چندی به پا

تا سرم برجاست نتوانم نشست

من نخواهم مردن الّا در هوا

تا به کی گیرم سر خود زانکه هست

از سر من بر سر من این بلا

کار عشق و عاشقی سر بازی است

گر سر این ماجرا داری، بیا!

در پی من شو که نتوان یافتن

رهروان را بهتر از من پیشوا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شمع به سرزنش‌های دیگران پاسخی داد و گفت که چرا باید تا ابد سرزنش شود. او به عشق‌اش اعتراف کرد و با بیان اشک‌هایش، عشق و سختی‌هایی که به دوش دارد را نشان داد. شمع بر این باور است که عاشق بودن به او سرافرازی می‌دهد و به هیچ قیمتی نمی‌خواهد تسلیم شود. او می‌گوید که در فضای عشق نمی‌تواند آرام بگیرد و تا زمانی که در عشق است، نمی‌خواهد بمیرد. شمع از دیگران می‌خواهد که درک کنند که عشق و عاشقی یک بازی است و از آن‌ها دعوت می‌کند تا به دنبال او بیایند، زیرا او پیشوای خوبی در این راه است.