بخش ۶۷ - دلجویی خورشید از حال جمشید سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / جمشید و خورشید / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چو از اغیار مجلس گشت خالی
صنم از حال جم پرسید حالی
که آن مسکین حبیبم را چه حالست
درین غربت غریبم را چه حالست
یکایک قصه جمشید گفتند
حدیث ذره با خورشید گفتند
به شیرین قصه فرهاد بردند
به وامق نامه عذرا سپردند
چو چشمش بر سواد نامه افتاد
ز مژگان عقد مروارید بگشاد
ز نظمش داد جان را قوت و قوت
ز اشک آراست لو لو را به یاقوت
ز بویش یافت بوی آشنایی
نظر دید از سوادش روشنایی
سوادش چون سواد دیدگان بود
معانی خوب و الفاظش روان بود
بر او معنی به جای خود نشسته
چو مهرویی نقاب از مشک بسته
گل اندام از قلم شکر روان کرد
معانی در بیان خط روان کرد
بر اوراق سمن ریحان همی کاشت
به خامه حال هجران عرضه میداشت
بر آورد آب حیوان از سیاهی
مرکب شد روان در چشم ماهی
حریر چین به پای خامه پیمود
سر دیباچه آن نامه این بود:
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، زمانی که مجلس از دیگران خالی میشود، صنم (دلبر) از حال جم (حبیبش) میپرسد. او نگران حال مسکین و غریبش است و از دیگران درباره قصه جمشید و داستانهای دیگر میشنود. وقتی نامهای به او میرسد و چشمش به متن آن میافتد، اشکهایش مانند مروارید فرو میریزد. او با خواندن این نامه حس آرامش و قوت مییابد و بوی آشنایی او را در بر میگیرد. متن نامه زیبا و معنادار است و احساسات عمیق را به خوبی منتقل میکند. شاعر از لطافت کلمات و زیبایی بیان استفاده کرده و حال هجران را به زیبایی توصیف میکند.