بخش ۶۹ - غزل سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / جمشید و خورشید / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
ای باد صبحگاهی بادا فدات جانم
در گوش آن صنم گو این نکته از زبانم
ای آرزوی جانم در آرزوی آنم
کز هجر یک حکایت در گوش وصل خوانم
روزی که با تو بودم بُد بخت همنشینم
امروز کت به سالی روی چو مه ببینم
دانی چگونه باشم در محنت حبیبم
زآن پس که دیده باشی در دولتی چنانم
با دل به درد گفتم کان خوشدلی کجا شد
آخر مرا نگویی، دل گفت من ندانم
خواهم که از جمالت حظی تمام یابم
وز ساغر وصالت ذوقی رسد به جانم
آری گرت بیابم روزی به کام یابم
ورنه چنان که دانی زین روز دربمانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به باد صبحگاهی خطاب میکند و آرزوهای خود را برای وصال معشوقش ابراز میدارد. او از درد و هجران خود میگوید و به یاد روزهایی میافتد که با معشوق بوده است. شاعر از احساس عمیق خود نسبت به غم و دوری سخن میگوید و آرزوی بازگشت به آن لحظات خوش را دارد. او به جستجوی زیبایی و لذت در وصال معشوق اشاره میکند و بیان میکند که اگر نتواند او را بیابد، در غم و تنهایی باقی خواهد ماند.