بخش ۸۹ - غزل سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / جمشید و خورشید / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
عشق مرا از هزار کار برآورد
گرد جهانم هزار بار برآورد
یار مرا خوی تنگ بود به عادت
عشق دلم را به خوی یار برآورد
لشکر سودای عشق بر سر من تاخت
از تن خاکی من غبار برآورد
خیز و بیا چشم روزگار برآور
کز تو مرا چشم روزگار برآورد
با تو بیا تا دمی به کام برآرم
همان که فراقت ز ما دمار برآورد
کام من جان به لب رسیده برآور
ز آن لب شیرین کزین هزار برآورد
بس که مرا چون صبا هوای خیالت
گرد گلستان و لاله زار برآورد
قد تو در چشم من به جلوه درآمد
سرو سهی را ز جویبار برآورد
به پاسخ گفت با بانو جهاندار
نخست اندیشه میباید در این کار
نیابی خیر از آن شاخ برومند
که سازد با درخت خشک پیوند
چرا در خاک سیمی را کنم گم
که میشاید به کحل چشم مردم؟
بری طوبی ز خلد جاودانی
بری در غیر ذی زرعش نشانی
هر آنکو کرد با ناجنس پیوند
قرین بد گزید از بهر فرزند
به جای نور چشم خویش بد کرد
به دست خویش قصد جان خَود کرد
اگرچه قطره زاد از ابر لیکن
به بحر افتاد و شد در بحر ساکن
به لطف خویش بحر او را بپرورد
یتیم بحر نام خویشتن کرد
بزرگی و هنر از یم درآموخت
هنرهای بزرگان زو هم آموخت
چو صاحب مکنت و صاحب هنر شد
سزای گوشوار و تاج و زر شد
تو یک مه گر به لطفش میبخوانی
به خورشید جهانتابش رسانی
تو خورشید جمالی او مه نو
نظر میدارد از لطف تو پرتو
گرفتم خود نه از فغفور چین است
خردمندیش ما را خود یقین است
همه شب بود با قیصر دراین راز
همی راند از غم و شادی سخن باز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و تأثیرات عمیق آن بر زندگی و احساسات فردی است. شاعر بیان میکند که عشق او را از هزاران کار بازمیدارد و احساساتش را به اوج میبرد. یارش طبیعتی تنگ نظر دارد، ولی عشق او را به سمت یارش میکشاند. لشکر عشق به او حمله میکند و او را در غبار دنیای مادی غرق میکند. شاعر به یارش دعوت میکند تا باهم لحظاتی را لذت ببرند، زیرا فقدان یار جانش را به لب رسانده است. در ادامه شاعر به بیان روحیات دل و احساس نیاز به وصالی واقعی میپردازد و در قالب تمثیل به پیوندهای نادرست و عواقب آن اشاره میکند. او به خصلتهای نیک و بد اشاره کرده و در انتها به عشق و جمال یار اشاره میکند که او را در روشنایی و زیبایی قرار میدهد.