نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۹۶ - دوبیتی سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / جمشید و خورشید / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از دیده دلم روز وداعش نگران شد

با قافله اشک دَراُفتاد و روان شد

ای جان کم از او گیر برو با غم او باش

دل رفت و همه روزه در آن می‌نتوان شد

جوابش داد جم کای مایه ناز

طراز خوبی و پیرایه ناز

تن و جان کرده‌ام وقف هوایت

سرم بادا فدای خاک پایت

سر من گرنه سودای تو ورزد

سر وارون سودایی چه ارزد!

ز شمعت شعله‌ای در هر که گیرد

چراغ روشنش هرگز نمیرد

ز جان و تن که بنیادیست بس سست

مراد من تویی و صحبت تست

تنم خاک است و، باد این جانِ درد

چه برخیزد ز خاک و باد جز گرد؟

به اقبالت نمی اندیشم از کس

مرا از هجر تست اندیشه و بس

مرا با غمزه این دل می‌خراشد

چه باک از زخم تیغ و تیر باشد!

چو خواهم طاق ابروی تو دیدن

چرا باید کمان باری کشیدن

ز بهر آن زنم بر تیغ جان را

ز عشق آن شوم قربان کمان را

درین ره از هوا سر می‌زنم من

اگر سر می‌نهم خونم به گردن

فلک با عاشقان دایم به کین است

چه شاید کرد چون خویَش چنین است!

فلک تا تیغِ خور خواهد کشیدن

عزیزان را ز هم خواهد بریدن

ملک می‌گفت و آب از دیده می‌راند

بر او این قطعه همچون آب می‌خواند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این متن از احساسات عمیق خود هنگام وداع با معشوق سخن می‌گوید. او نگران لحظه‌ی جدایی است و اشک‌هایش سرازیر می‌شود. دلش به معشوق وابسته است و نمی‌تواند بدون او زندگی کند. شاعر اظهار می‌کند که تمام وجودش را برای عشق او داده و آماده فدای اوست. در این عشق، روح و جسم او معنای واقعی خود را پیدا می‌کنند و او به زخم‌های جسمانی‌اش اهمیت نمی‌دهد، زیرا درد جدایی از معشوق برایش سخت‌تر است. او برای دیدن ابروی معشوق حاضر است هزینه‌های زیادی را بپردازد و خود را قربانی کند. در نهایت، او به بی‌رحمی زمانه و قدرت‌های آسمانی اشاره می‌کند و می‌گوید که این مشکلات و جدایی‌ها طبیعی است و باید با آن‌ها کنار بیاید.