بخش ۹۷ - قطعه سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / جمشید و خورشید / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
در آن روز وداع آن ماه خوبان
لب بر لب من بنهاد نرمک
ز روی حسرت او با من همی گفت:
هذا فراق بینی و بینک
همه شب با دو تن افسر در آن دشت
تماشا را بدان مهتاب میگشت
طوافی گرد آب و سبزه میکرد
ز ناگه ره بدان منزل درآورد
به یک منزل دو مه را دید با هم
نشسته هر دو چون بلقیس با جم
نوای چنگ و بانگ رود بشنود
بدان فرخ مقام آهنگ فرمود
در آن مهتاب خرم بود خورشید
نشسته چون گلی در سایه بید
چو مادر را بدید از دور بشناخت
صنم خود را به بیدستان درانداخت
به دستان چون فلک نقشی عیان کرد
به بیدستان چو گل خود را نهان کرد
زمانه قاطع عیش است و شادی
نمیخواهد به غیر از نامرادی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، سخن از وداعی دلگیر و شیرین است. راوی در شب مهتابی به لحظات شیرین و حسرتانگیز با معشوقش میپردازد. او از زیبایی و شکوه آن شب سخن میگوید و به تماشای دو نفر که مانند بلقیس و جم نشستهاند میپردازد. در این فضا، حس تنهایی و غم محبت حس میشود، بهطوریکه در نهایت شعر به این نکته میرسد که زمان به شادی و لذت پایان میدهد و تنها نامرادی باقی میماند.