نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱ - کتاب القطعات و النصایح صامت بروجردی

صامت بروجردی / کتاب القطعات و النصایح / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

شنیدم شد ز مغروری و مستی

ز بر دستی دچار زیردستی

نکرد اندیشه از دهر دو رنگی

بزد بر فرق آن بیچاره سنگی

روان گردید خون از جای سنگش

نبود ین مرد چون جای درنگش

گرفت آن سنگ و محزون از زمانه

به سوی منزل خود شد روانه

قضا را گشت اندر درگه شاه

همان ظالم ز مغضوبان درگاه

به زیر آورد از اورنگ و جاهش

نشمین داد در زندان و چاهش

چو اندر کنج زندانش مقر شد

همان مظلوم از وی باخبر شد

سوی زندان روان شد با دل تنگ

بزد از قهر بر فرقش همان سنگ

بنالید و بزارید و فغان کرد

خروش بی‌کسی از دل برآورد

که ای بی‌رحم کم فرصت که بودی

که بر داغ دلم داغی فزودی

بگفتا آن کسم کز زیردستی

سرم از سنگ بی‌باکی شکستی

در آن روزی که بر سر سنگ خوردم

نمودم صبر و بی‌تابی نکردم

چو آمد دامن فرصت به دستم

سرم بشکستی و فرقت شکستم

ز نخل سرکش خود میوه خوردی

سزای کرده‌های خویش بردی

غرض گر خواجه و حکمرانی

مده آزار کس تا می‌توانی

گرفتم من که نارد بر تو کس دست

خدای دادخواهی در میان هست

مگر ای بی‌خبر از کین شعاری

خبر از آه مظلومان نداری

که گر مظلوم بهر داد خواهی

شبی آهی کشد یا صبحگاهی

خدا را برق غیرت برفروزد

تو را تا هر کجا خواهد بسوزد

بلی (صامت) سزای جنگ جنگ است

کلوخ انداز را پاداش سنگ است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، گوینده به ماجرای یک فرد مغرور و سرکش اشاره می‌کند که به دلیل طغیانگری و بی‌توجهی به درد و رنج دیگران، از بالا به پایین می‌آید. او به سنگی که به دلیلی از زیر دستی دچار آسیب شده بود، بی‌رحمانه ضربه می‌زند و این عمل سبب می‌شود که سنگ مذکور نیز به تلافی به سر او ضربه بزند و او را به زندان بیفتد. در زندان، او به گوشه‌ای نشسته و از بی‌عدالتی و دردهایش فریاد می‌کشد. او پس از تجربه تلخ و زندانی شدن، به این نتیجه می‌رسد که باید به دیگران آسیب نرساند و از خشونت بپرهیزد، زیرا هر آزار و ظلمی در نهایت بازتاب خواهد داشت و انسان باید قبل از هر عمل، به عواقب آن بیندیشد. شعر به نوعی هشدار می‌دهد که مظلومان نیز صدای خود را خواهند رساند و در نهایت، خدای عدالت از رنج آنها آگاه است و بی‌پاسخ نخواهد ماند.