نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵ - وداع سکینه خاتون با امام صامت بروجردی

صامت بروجردی / کتاب المراثی و المصائب / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

برای رفتن شام و وداع شاه شهیدان

ز جمله اسرا نوبت سکینه رسید

ز پشت ناقه عریان فتاد روی زمین

نهاد لب به گلوی بریده شه دین

به گریه گفت که ای جان فدای پیکر تو

که کرده است جدا! ای پدر ز تن سر تو

امان نمی‌دهدم که نهم بر جراحت بدنت

نه معجزری که ز سر گیرم و کنم کفنت

گشای چشم و نظر کن چگونه از سیلی

شده است صورت طفل یتیم تو نیلی

خوشا به حال علی‌اکبر و علی‌اصغر

که در جوار تو افتاده پیکر بی‌سر

بود سر سفر ای جان من به قربانت

دمی یتیم نوازی کن از یتیمانت

به شام اگر نمی‌آیی تو ای امام ز من

نما سفارش ما را به شمر ذی‌الجوشن

ایا غریب صف نینوا خداحافظ

قتیل خنجر شمر دغا خداحافظ

بس است (صامت) از اینجا سخن مگوی دگر

بگو دمی سخن از حال کودکان دگر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، سکینه، دختر امام حسین (ع)، به وداع با پدرش می‌پردازد و از حال غم‌انگیز و دردناک او صحبت می‌کند. او بر روی زمین افتاده و به پیکر بریده پدرش می‌نگرد. در حالی که از جدایی او و آثار جراحات بر بدنش می‌گوید، به یاد کودکان یتیم و بی‌سر می‌افتد، به علی اکبر و علی اصغر اشاره می‌کند که در جوار پدرشان قرار دارند. سکینه از امام حسین (ع) درخواست می‌کند که اگر به شام نمی‌رود، از او بخواهد تا بر کودکان یتیم پرستاری کند و به شدت به غریب بودن خود و خانواده‌اش اشاره می‌کند. در نهایت، او از غم و درد ناشی از جدایی و فراق سخن می‌گوید و از حال دیگر کودکان یتیم درخواست می‌کند.