قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۶ - در موعظه و نصیحت ابنای زمان سنایی
سنایی غزنوی / قصاید / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کجایی ای همه هوشت به سوی طبل و علم
چرا نباری بر رخ ز دیده آب ندم
چرا غرور دهی تنت را به مال و به ملک
چرا فروشی دین را به ساز و اسب و درم
تمام شد که ترا خواجگی لقب دادند
کمال یافت همه کار تو به باد و بدم
به ذات ایزد اگر دست گیردت فردا
غلام و اسب و سلاح و سوار و خیل و حشم
چو بر زنند بر آن طبل عزل خواجه دوال
تو خواه میر عرب باش و خواه شام عجم
به گوش خواجه فرو گوید زان زمان معنی
کجا شد آنهمه دعوی و لاف تو هر دم
ازین غرور تو تا کی ایا زبون قضا
وزین نشاط تو تا کی ایا سرشته به غم
کمر به دست تو آید همی سلیمانوار
ترا طمع که در انگشت تو کند خاتم
ز کردگار نترسی و پس خراب کنی
هزار خانهٔ درویش را به نوک قلم
امین دینت لقب گشت پس چرا دزدی
گلیم موسی عمران و چادر مریم
ز بهر ده درم قلب را نداری باک
که بر کنی و بسوزی هزار بیت حرم
شراب جنت و حور و قصور می طلبی
بدین مروت و حلم و بدین سخا و کرم
بدین عمل که تو داری مگر ترا ندهند
به حشر هیچی و ز هیچ نیز چیزی کم
بدین قصیده ز من خواجگان بپرهیزند
چنانکه اهل شیاطین ز توبهٔ آدم
سنایی ار تو خدا ترسی و خدای شناس
ترا ز میر چه باک و ترا ز شاه چه غم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به افرادی که مغرور و به مال و ثروت خود فخر میفروشند، کنایه میزند و آنان را به خاطر بیتوجهی به واقعیتها و آخرت توبیخ میکند. او از آنها میپرسد چرا به ظواهری مانند طبل و علم توجه دارند و افتخار به مقام و مال میکنند. شاعر با استفاده از تمثیلها و تصاویری چون خواجه و سلیمان، به ناپایداری دنیا و زوال قدرت و ثروت اشاره میکند و هشدار میدهد که در برابر خداوند هیچگونه برتری و امنیتی وجود ندارد. او در نهایت به این نتیجه میرسد که با چنین رفتارهایی انسان به هیچگونه سودی در آخرت نخواهد رسید و باید از غرور و خودخواهی فاصله بگیرد.