نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ سنایی

سنایی غزنوی / قصاید / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ای خواجه چه تفضیل بود جانوری را

کو هیچ به از خود نشناسد دگری را

گر به ز خودت هیچ بهی را تو نبینی

پس چون که ندانی بتر از خود بتری را

پس غافلی از مذهب رندان خرابات

این عیب تمامست چو تو خیره سری را

هر گه که مرا گویی کندر همه آفاق

محروم‌تر از تو نشناسم بشری را

مرحوم‌ترم از تو و این شیوه ندانی

زین بیش بصیرت نبود بی‌بصری را

من سغبهٔ تسبیح و نماز تو نیم هیچ

این فضل همی گویی ای خواجه دری را

انکار و قبول تو مرا هر دو یکی شد

بیهوده همی گویی زین صعب‌تری را

فرمان تو بردن نه فریضه‌ست پس آخر

منقاد ز بهر چه شوم چون تو خری را

چون طلعت خورشید عیان گشت به صحرا

آنجا چه بقا ماند نور قمری را

آیام فراخیست ز الفاظ سنایی

دانی خطری نیست کنون محتکری را

چون دختر دوشیزه نیاید به جهان در

کم گیر ز ذریت آدم پسری را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به نقد خودبینی و بی‌خبری افراد از حقیقت می‌پردازد. او از کسی می‌پرسد که چگونه ممکن است موجودی، فقط خود را بشناسد و از دیگران غافل بماند. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که اگر انسان خود را بهتر از دیگران بداند، به نوعی به غفلت و خیره‌سری دچار شده است. او همچنین به فضیلت‌های رندانی اشاره می‌کند که آگاه‌تر از کسانی هستند که در ظواهر دست به عبادت می‌زنند، اما حقیقت را درک نمی‌کنند. در پایان، شاعر نسبت به بی‌فایده بودن برخی از ارزش‌ها و رفتارهای اجتماعی تأکید می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که نگهداری از ظواهر ارزش چندانی ندارد.