قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ - سخنی از میراث استادان سنایی
سنایی غزنوی / قصاید / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
مبارز او بود کاول غزا با جان و تن گیرد
ز کوی تن برون آید به شهر دل وطن گیرد
ز آن عقبا نیندیشد بدین دنیا فرو ناید
نه جرم بوالحکم خواهد نه جای بوالحسن گیرد
اگر خواهد بقا یابد بباید مردنش اول
اگر معروفیی باشد که هم از خویشتن گیرد
بباید رفت بر چرخش که تا با مه سخن گوید
بباید سوخت چون شمعش که صحبت با لگن گیرد
نمیدانند رنج ره بدان بر خیره میلافند
نه زان و جهست این لقمه که هر کس در دهن گیرد
عیار آن است در عالم که در میدان عشق آید
مصاف هستی و مستی همه بر هم زدن گیرد
نگردد دامن رهرو به آب هفت دریا تر
همه او گردد از معنی چو ترک ما و من گیرد
چو مرد از غیر فارغ شد ز دنیا سر بگرداند
سپاه فقر بیترتیب پس آمد شدن گیرد
از آن اسرار پوشیده که عاشق دارد اندر دل
اگر بر خار برخواند همه عالم سمن گیرد
تو گفت عاشقان داری و کار فاسقان لابد
بدخشان بد به دست آید اگر نعمان یمن گیرد
مرا باری نشاید زد به پیش هیچ عاشق دم
که هر ساعت غم دنیا به گردم انجمن گیرد
پر از زهرست کام من سنایی خوش سخن زانم
قیامت زهر باید خورد گر دستم سخن گیرد
ولی میراث استادان از این زیبا سخن دارد
حسینی باید از معنی که تا جای حسن گیرد
درین دلق به صد پاره مرا طبعیست پر گوهر
چو بگشایم ز فضل او جهانی نسترن گیرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر دربارهی عشق و مبارزه و قناعت به زندگی دنیا است. شاعر به اهمیت عشق و تلاش در زندگی اشاره میکند و میگوید که برای بقا باید از دنیا گذشت و به حقیقت عشق پرداخت. او همچنین به مشکلات و رنجهای عشق میپردازد و میگوید تنها کسانی که در میدان عشق حاضر میشوند، عیار واقعی خود را نشان میدهند. در نهایت، شاعر به کرامت و زیبایی کلام و اندیشههای استادان اشاره میکند و تأکید میکند که علم و فلسفه حقیقی از عشق و درک عمیق نشأت میگیرد.