نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷ سنایی

سنایی غزنوی / قصاید / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

کرد رفت از مردمان اندر جهان اقوال ماند

همعنان شوخ چشمی در جهان آمال ماند

از فصیحان و ظریفان پاک شد روی زمین

در جهان مشتی بخیل کور و کر و لال ماند

در معنی در بن دریای عزلت جای ساخت

وز پی دعوی به روی آبها آخال ماند

صدرها از عالمان و منصفان یکسر تهیست

صدر در دست بخیل و ظالم و بطال ماند

عدل گم گشت و نمی‌یابد کسی از وی نشان

ظلم جای وی گرفت و چند ماه و سال ماند

عدل نوشروان و جور معتصم افسانه شد

وز بزرگیشان به چشم مردمان تمثال ماند

رفت سید از جهان و چند مشکل کرد حل

بوحنیفه رفت و زو در گرد عالم قال ماند

نیست گویی در جهان جز فیلی از اصحاب فیل

شد نجاشی وز فسونش چند گون اشکال ماند

شد ملک محمود و ماند اندر زبانها مدح اوی

عنصری رفت و ازو گرد جهان امثال ماند

خاک شد کسری و از هر دل برون شد مهر او

در مداین از بنای قصر او اطلال ماند

هر گهی بانگی برآید گرد شهر از مردمان

آه و دردا و دریغا خواجه رفت و مال ماند

رفت کدبانو کلید اندر کف نوروز داد

رفت خواجه ده به دست زیرک جیپال ماند

یک گره را خانه‌ها در غیبت و وزر و بزه

یک گره را گنجها بر طاعت و اهمال ماند

زین سپس شاید سنایی گر نگویی هیچ مدح

زان کجا ممدوح تو خوالی پز و بقال ماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این قطعه به بررسی وضعیت اجتماعی و اخلاقی جامعه می‌پردازد و از فقدان شخصیت‌های بزرگ و عادل، مثل عالمان و ادبای گذشته می‌گوید. او lament می‌کند که بر اثر ظلم و بخل، ارزش‌ها از میان رفته‌اند و تنها نشانه‌های آنها باقی مانده است. در عوض، ظالم‌ها و بخیل‌ها جامعه را پر کرده‌اند و عدالت و صداقت ناپدید شده‌اند. شخصیت‌هایی همچون سید، بوحنینه و ملک محمود نیز با رفتنشان یاد و خاطره‌شان در دل مردم باقی مانده، در حالی که صحنه‌های ظلم و فساد ادامه دارد. شاعر احساس ناامیدی از وضعیت کنونی می‌کند و با تأسف به اوضاع گذشته و شخصیت‌های درخشان اشاره می‌کند. در نهایت، او از روی ناچاری می‌گوید که دیگر کسی نیست که خلاقیت و ادبیات را در جامعه زنده نگه دارد.