شمارهٔ ۱۲۷ سنایی
سنایی غزنوی / قصاید و قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
چند روزی درین جهان بودم
بر سر خاک باد پیمودم
بِدْویدم بسی و دیدم رنج
یک شب از آز خویش نغنودم
نه یکی را به خشم کردم هجو
نه یکی را به طمع بستودم
به هوا و به شهوت نفسی
جان پاکیزه را نیالودم
هر زمانی به طَمْع آسایش
رنج بر خویشتن نیفزودم
و آخِرم چون اجل فراز آمد
رفتم و تخم کشته بدرودم
یار شد گوهرم به گوهر خویش
باز رستم ز رنج و آسودم
من ندانم که من کجا رفتم
کس نداند که من کجا بودم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان تجربهی زندگی و رنجهای آن میپردازد. شاعر چند روزی را در این جهان گذرانده و در جستجوی آرامش و آسایش، با رنجها و سختیها مواجه شده است. او تأکید میکند که نه به کسی بیاحترامی کرده و نه به طمع، کسی را ستوده است. او از تمایلات نفسانی دوری کرده و در پی آسایش، رنج را به جان خود تحمیل نکرده است. در نهایت، با نزدیک شدن مرگ، از دنیا وداع کرده و به آرامش میرسد. شاعر خود را در مسیری میبیند که از آن آگاه نیست و به نوعی، در جستجوی معنی زندگی و مقصد خود است.