نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۴ سنایی

سنایی غزنوی / قصاید و قطعات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

ای فلک شمس شرف جاه تو

باد بر افزون چو مه یکشبه

بر تنم از سرما آمد فراز

پوست بر آن سان که بر آتش دبه

شد کتفم رقص کنان می‌زنم

سنج به دندان و به لب دبدبه

نزد تو زان آمدم ایرا که هست

دیدن خورشید غم بی‌جبه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و شکوه خورشید اشاره می‌کند و از تأثیر سرما بر خود می‌گوید. او با احساس شادی و رقص، سنج و ساز به دندان می‌زند و به نزد خورشید می‌آید تا غم‌ها را فراموش کند و از نور و عظمت آن لذت ببرد. حضور خورشید به او امید و خوشحالی می‌بخشد.