نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۳۹ - فی سلوک طریق الآخرة سنایی

سنایی غزنوی / الباب الاوّل: در توحید باری تعالی / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

اینهمه علم جسم مختصر است

علم رفتن به راه حق دگرست

علم آن کش نظر ادقّ باشد

علم رفتن به راه حق باشد

سوی آنکس که عقل و دین دارد

نان و گفتار گندمین دارد

چیست این راه را نشان و دلیل

این نشان از کلیم پرس و خلیل

ور ز من پرسی ای برادر هم

باز گویم صریح نی مبهم

چیست زاد چنین ره ای غافل

حق بدیدن بریدن از باطل

روی سویِ جهان حی کردن

عقبهٔ جاه زیر پی کردن

جاه و حرمت ز دل رها کردن

پشت در خدمتش دوتا کردن

تنقیت کردن نفوس از بد

تقویت دادن روان به خرد

رفتن از منزل سخن کوشان

برنشستن به صدر خاموشان

رفتن از فعل حق سوی صفتش

وز صفت زی مقام معرفتش

آنگه از معرفت به عالم راز

پس رسیدن به آستان نیاز

پس از او حق نیاز بستاند

چون نیازش نماند حق ماند

در تن تو چو نفس تو بگداخت

دل به تدریج کار خویش بساخت

با نیاز آنگهی که گردی یار

دل برآرد ز نفس تیره دمار

خان و مانش همه براندازد

در ره امتحانش بگدازد

در درون تو نقش دل گردد

زان همه کرده‌ها خجل گردد

پس زبانی که راز مطلق گفت

بود حلّاج کو اناالحق گفت

راز خود چون ز روی داد به پشت

راز جلاد گشت و او را کُشت

روز رازش چو شب‌نمای آمد

نطق او گفتهٔ خدای آمد

راز او کرد ناگهانی فاش

بی‌اجازت میانهٔ اوباش

صورت او نصیب دار آمد

سیرت او نصیب یار آمد

نه ز بیهوده گفت و نادانی

بایزید ار بگفت سبحانی

جان جانش چو شد تهی ز آواز

خون دل گشت بر نهان غمّاز

راست گفت آنکسی که از سر حال

گفت دع نفسک ای پسر و تعال

از تو تا دوست نیست ره بسیار

ره تویی سر به زیر پای درآر

تا ببینی به دیدهٔ لاهوت

خط ذی‌الملک و خطّهٔ ملکوت

کی بود ما ز ما جدا مانده

من و تو رفته و خدا مانده

دل شده تا به آستان خدای

روح گفته من اینکم تو درآی

چون درآمد به طارم توحید

روح و دل زآستانهٔ تجرید

روح با حور همبری سازد

دل به دیدار دوست می‌نازد

ای ندیده ز آب رز هستی

تا کی آخر ز عشق رز مستی

چه کنی لاف مستیی به دروغ

تات گویند خورده مردک دوغ

تو اگر می‌خوری مده آواز

دوغ خواره نگاه دارد راز

چکنی جستجوی چون جان تو

تو بدان نوش کن چو ایمان تو

تو ندانی به پارسی ما سی

چون نخوردیش طعم نشناسی

من بیاموزمت که جام شراب

چون کنی نوش در سرای خراب

برمدار از مقام هستی پی

سر هم آنجا بنه که خوردی می

تا نخوردی مدارش هیچ حلال

چون بخوردی کلوخ بر لب مال

چون بخوردی دو دُرد با صد دَرد

گویم احسنت اینت مردی مَرد

پیشتر چون شوی که جایت نیست

باز پس چون جهی که پایت نیست

پیشتر زین خران بی‌افسار

همه می‌خوارگان دل مردار

می همی عقل و جانشان بخورد

رز همی این و آنشان ببرد

اندرین مجمع جوانمردان

از سرِ بددلی چو نامردان

گر نگویی تو صادقی باشی

ور بگویی منافقی باشی

نیستانی که بر درِ هستند

نه کمر بر درش کنون بستند

کز ازل پیش عشق و همت و زور

خود کمر بسته زاده‌اند چو مور

جهد کن تا چو مرگ بشتابد

بوی جانت به کوی او یابد

کانکه را جای نیست غمخوار است

وانکه را پای نیست بیچار است

در گذر زین جهان پر اوباش

ار بوی ور نه بر درِ او باش

آنکسانی که بنده‌اند او را

به خدایی بسنده‌اند او را

کمرِ بندگیش بسته مدام

خواجهٔ هفت بام همچو غلام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره علم و معرفت به حق و راه حق است. شاعر می‌گوید که علم جسمانی محدود است و علم حقیقی، راهنمایی به سوی خداوند و فهم عمیق‌تری از حقیقت است. تاریخ و داستان‌های پیامبران مانند کلیم (موسی) و خلیل (ابراهیم) به عنوان نمادهایی برای جستجوی راستین ذکر شده‌اند. شاعر به تأکید بر ترک تعلقات دنیوی و حرکت به سمت معرفت حقیقی اشاره می‌کند و به این نکته می‌پردازد که برای نزدیکی به خدا، باید از دنیا و باطل فاصله گرفت. انسان باید خود را از زشتی‌ها پاک کند و به افکار و اعمال راستین بپردازد. در نهایت، شاعر مخاطب را به یادآوری عشق و نیاز به خداوند دعوت می‌کند و بر این نکته تأکید می‌کند که تنها از طریق معرفت و اتصال به خداست که انسان به کمال می‌رسد و در راه عشق حسن و خوبی را پیدا می‌کند.